#پانتومیم_پارت_360

-چون آرام دیگه دخترتون نیست!
با حرص حیغ زدم:
-کاش سنگ میزاییدی نه مامان!؟
با انگشت بابا رو با دست نشون دادم:
-بابا حالا چه جوری لباس عروس بپوشه! کمرش پر رد کمربنده!
ناباور چرخیدم که با دیدن تصویر خودم تو آینه یهو
جیغ زدم و افتادم زمین‌
-مامان حتی نمیتونه لباس عروس بپوشه!
مامان...بدنش سوختع تو هواپیما!

نالیدم:
-چی میشد میزاشاین به ارزوش برسه! چی میشد میزاشتین پوریا بیاد خواستگاریش!
چی میشد قبولشون می کردین‌...
معین مظلومانه گریه می کرد و با بغض نالیدم:
-گریه نکن...میریم عروسی آرام و پوریا...آرام خوش حال میشه که خانوادگی میریم!
فقط باید سیاه بپوشیم...ب...باید فقط بهشت زهرا براشون جا پیدا کنیم...
افتادم زمین و دراز کشیدم و خودم و بغل زدم و نالیدم:
-گل سفارش بدین...آرام گل دوست داره...

با صدای باز شدن در تو جام پریدم و چشمای دردناک و پف کردم رو باز کردم
تو همون حالت نشسته خوابم برده بود و گردنم گرفته بود
بابا با بهت به جای خالی آرام نگاه
می کرد
بهت زده دویید در حموم رو باز کرد
به ساعت روی دیوار زل زدم
ساعت یازده بود خدارو شکر تا الان رسیدن
با خوش حالی لبخند زدم اما با صدای نعره بابا تو جام پریدم:
-آرام کجاست!ها!
جوابی ندادم و مامان دویید تو اتاق و بابا با پاش به پهلوم کوبید و ناله ای کردم و بابا کبود شده داد زد:
-فرار کرده! با اون مرتیکه فرار کرده!

romangram.com | @romangram_com