#پانتومیم_پارت_359

با کدوم پرواز رفتن؟
بازم سکوت.
با همه توانم جیغ زدم:
-امیر جواب بده.
سکوتش و شکست.نفسم رفت و صداش قسم میخورم صداش اون لحظه م و کشت.
-آرام وپوریا نرسیدن آیلین...نرسیدن کانادا‌...
سقوط کردن..آیل...
صداش و نشنیدم.
همه چیز گنگ بود.از نگاهم همه چیز و خوندن که این بار مامان با همه توانش جیغ زد و معین سر خورد کنار در و خودش و بغل گرفت.
بابا دستش و جلوی چشماش گرفت و شونه هاش لرزید ناباور به اطراف زل زدم.
-چرا گریه می کنید!؟
موهام و از کناره های شقیقه کشیدم و جیغ زدم:
-چرا گریه می کنین!
بلند شدم و به سمت معین رفتم و تکونش دادم و جیغ زدم:
-گریه نکن.اون رفته ولی زندست.پیش پوریاست
الان رسیده کانادا.
به سمت بابا رفتم و شونه هاش و گرفتم و داد زدم:
-تو مگه مرد نیستی! مردا که گریه نمی کنن!
باباها که گریه نمی کنن!
پام پیچ خورد و افتادم جلوی مامان و موهاش و کنار زدم و نالیدم:
-گریه نکن! گریه نکن...اون خوشبخته!
کنار پوریا خوشحاله.‌..طلاقش و که بگیره با پوریا رسمی لزدواج می کنه.
با خنده دستام و به هم کوبیدم:
-میتونیم خانوادگی بریم اونجا پیششون و لباس عروسش و انتخاب کنیم.
خیره به مامان زل زدم و مامان ناباور نگاهم کرد
یهو زدم تو گوش خودم و با گریه گفتم:
-ولی...

نمیشه! شما که نمیاید عروسیشون!
بلند شدم و نعره زدم:

romangram.com | @romangram_com