#پانتومیم_پارت_358
مامان با گریه گفت:
-ا...اخبار گفت...اخبار گفت سقوط کرده! گفت مردن...گ...گفت همه مردن!
چند بار پلک زدم.
دستم و رو پیشونیم کشیدم و چند بار نفس عمیق کشیدم.
با صدایی که خودمم نمیشناختمش خیلی آروم به بابا گفتم:
-گوشیم و بده.
بابا تو عالم خودش گرفتاد و شونه هاش میلرزید.
این بار داد زدم:
-گوشیم و بده.
بابا متوجه نمیشد مثل مامان که فقط گریه می کرد!
معین ناباور دویید تو پزیرایی و بعد چند دقیقه با گوشیم اومد.
خاموشش کرده بودن.
نه دستام میلرزید.نه صدام.نه نگران بودم.
نه یخ کرده بودم و..خوب بودم! چون مطمئ بودم اشتباه شده و لی هواپیما اون ساعت ممکنه بلد شده باشن!
شماره امیر و گرفتم.
بوق خورد...اون قدر بوق خورد که دستام لرزید.
اون قدر که قطع شد و لبخندی زدم تا خونسردیم و حفظ کنم.
رو به معین چشمک زدم:
-چیزی نشده.
مامانم ساکت شده و حالا فقط چشم شده و نکاهم می کرد.امید پیدا کرده بود!
شماره علی و گرفتم...
بوق خورد...بوق خورد...و بازم جواب نداد.
در آخر تماس قطع شد.
نفس عمیقی کشیدم و بغضم و قورت دادم و دوباره نفس عمیقی کشیدم.
شماه آرام و گرفتم.صوای گوشیش از پزیرایی اومد.
سرگردون مخاطبینم و زیر و رو کردم و شماره پوریا رو گرفتم.امیدوار به معین زل زدم که خاموشی گوشیش مثل ناقوص مرگ جون از تنم گرفت.
گوشیم زنگ خورد و با دیدن شماره امیر با سرعت گوشیم و جواب دادم و وحشت زده گفتم:
-امیر...امیر.
سکوت...فقط صدای نفساش بود
-امیر چیشده!امیر آرام و پوریا رفتن؟ رسیدن؟
romangram.com | @romangram_com