#پانتومیم_پارت_356

نفسم بالا نمی اومد و از استرس دستام یخ زده بود
پوریا دستاش و به سمت آرام دراز کرد و آرام لحظه آخر دستای یخم رو گرفت و لبخند استرسی ای بهم زد و دستم رو رها کرد و تو بغل پوریا فرود اومد
نفس راحتی کشیدم
و هردو آروم از رو سقف ماشین پایین رفتن و آرام فوری برام دست تکون داد و نشست تو ماشین
علی چیزی آروم گفت و بازوی امیر رو به زور کشید و امیر تا لحظه اخر نگاهم می کرد
سوار ماشین شدن و قلبم تند می زد...
و رفتن...

با صدای باز شدن در تو جام پردم و چشمای دردناک و پف کردم و باز کردم.
تو همون حالت نشسته خوابم برده بود و گردنم گرفته بود.
بابا با بهت به جای خالی آرام نگاه می کرد.
بهت زده دویید در حموم و باز کرد.
به ساعت روی دیوار زل زدم.
ساعت یازده بود خدارو شکر تا الان رسیدن.
با خوش حالی لبخند زدم اما با صدای نعره بابا تو جام پریدم:
-آرام کجاست!ها!
جوابی ندادم و مامان دویید تو اتاق و بابا با ماش به پهلوم کوبید و ناله ای کردم و بابا کبود شده داد زد:
-فرار کرده! با اون مرتیکه فرار کرده!
مامان جیغی زد و به گونش چنگ زد.
-بمیری آرام.بی آبرومون کردی.بمیره دختره نمک به حروم.
با هقهقه افتاد زمین و نالید:
-خدایا من چه گناهی کردم که این بشه حال و روزم‌
معین وارد اتاق شد و خودش و متعجب نشون داد.
بابا دستی به گردن سرخ شده اش کشید و داشت از حرص می ترکید.
مامان زجه می زد و با گریه نالید:
-بگو کجاست!؟ بگو...
بابا یهو داد زد؛
-نه! نمیخوام پیدا شه.بره هر قبرستونی که رفته.با مرده دیگه برای ما فرقی نداره.بره گمشه
من دیگه همجین دختری ندارم بره.‌‌..
با بغض گفتم:

romangram.com | @romangram_com