#پانتومیم_پارت_355
روبه رو میشد
با صدای چرخش کلید نفس هردومون رفت و شال از بین دستای آرام افتاد زمین و قلبمون رو هزار میزد میدونم!
اما با دیدن معین که پاورجین پاورچین وارد اتاق شد و در رو چفت کرده با گریه نگاهمون می کرد نفس راحتی کشیدیم
معین به سمت آرام رفت و محکم بغلش کرد و خیلی آروم گفت:
-اون نامه رو داداش امیر داد من بدم به پرستار
میدونم داری میری...مواظب خودت باش
لبخند زدم و با بغض نگاهشون کردم آرام خم شد و محکم تر از معین بغلش کرد و آرومگفت:
-خیلی ممنونم...خیلی ممنونم که این قدر خوبی...
با بغض نالید:
-مراقب خودت و آیلین باش...مراقب هم باشین
درسات رو بخون هرچه قدرم دوست داشتی بخور تا بترکی به حرفای این غرغرو گوش نده
غرغرو رو با من بود
با گریه خندیدم و معین آروم گفت:
-هیس الان میشنون من میرم حواسم باشه بیدار نشن
دوباره آرام رو بغل کرد و گفت:
-دوست دارم
آرام موهاش رو بوسید و گفت:
-منم دوست دارم
معین با گریه لبخند زد و اشکاش رو پاک کرد و فوری از اتاق خارج شد و آروم در رو بست و دوباره قفلش کرد
برگشتم و بغض کرده نگاهش کردم
لبخند شل ولی زدم و به سمتم اومد و بغلم کرد
-دوباره وضعیت خوب شد هم رو میببنیم نگران نباش
سر تکون دادم و گفتم:
-باشه
هم زمان با هم گفتیم:
-آینه یادت نره
آروم خندیدیم و صدای ریز برخورد سنگ کوچیکی به شیشه رو شنیدیم و هردو به سمت پنجره دوییدیم
پرده رو کنار زدم امیر و علی و پوریا کنار ماشین علی ایستاده و بالا رو نگاه می کردن
امیر آشفته وچشماش قرمز بود آروم براش دست تکون دادم و لبخند غمگینی زد اونم برام دست تکون داد
پوریا بهمون لبخند مضطربی زد و علی ماشین رو جوری پارک کرده بود که سقف ماشین زیر پنجره قرار گرفته بود در پنجره رو آروم باز کردم و آرام لبه پنجره نشست و پوریا آروم رفت روی سقف ماشین و علی و امیر اطراف رو دید میزدن
romangram.com | @romangram_com