#پانتومیم_پارت_354
کاغذ رو به سمتش گرفتم و با خوندنش چشماش برق زد و گفت:
-پوریا نوشته
اما یهو با نگرانی گفت:
-تو چی!
با اخم گفتم:
-من و امیر خودمون حلش می کنیم تو به فکر خودت باش تو اگه بری امیرم مجازات نمیشه
بابام کاری از دستش برنمیاد
با نگرانی نگاهم می کرد..بغلش کردم و درحال نوازش موهاش گفتم:
-چیزی نیست نگران من نباش این جا دیگه چیزی برای موندن وجود نداره
دستش رو دور کمرم پیچید و نالید:
-دلم برای همتون تنگ میشه...مخصوصا تو و معین...هرجا رفتم بدون دوستتون دارم باشه؟
بغض کرده لبخند زدم
-همه چی میگذره نگران نباش
از هم جدا شدیم و اشکاش رو پاک کرد و با لبخند آرومی گفت:
-بعدشم ما که زیاد نباید دل تنگ هم بشیم.
تو آینه هم رو میبینیم...صدای هم رو میشنویم!
با لبخند گفتم:
-آره
تا تموم شدن سرم و معاینه اخر از استرس مدام دست هم رو فشار میدادیم
تو راه برگشت خبری از امیر و پوریا نبود
بهتر! نمیخواستم قبل فرار بابا به پلیس خبر بده
مامان حتی نگاهمونم نمی کرد و مدام زیر لب نفرینمون می کرد
تا جایی که آرام تو اتاق زد زیر گریه و بابا اتاقمون رو چک کرد و وقتی مطمئن شد خبری از گوشی و هیچ وسیله ارتباطی ای نیست در اتاق رو رومون قفل کرد
تا ساعت دو تنها روی زمین به هم چسبیده و دست هم رو گرفته بودیم
حتما چمدون آرام رو از خونمون بر میداشتن و نیازی به برداشتن لباس نبود
ساعت دوازده سر و صداها و دعوا و نفرینایی که صداشون میومد قطع شد و نفس راحتی کشیدیم
تو سکوت آرام خیلی آروم حاضر شد و کاش من و امیرم میتونستیم فرار کنیم!
اما بدون پول نقد و جا و پاسپورت و..به کجا!؟
وضعیت ما فرق می کرد! امیر اهل فرار نبود
romangram.com | @romangram_com