#پانتومیم_پارت_353
با زانو به خاطر یهویی وارد شدن و سر بودن سرامیکا خورد زمین و تو همون حالت سمتم خیز گرفت و چشماش قرمز بودن
سرم گیج رفت و آرام بیحال کنارم افتاده و معین گریه می کرد و هنوز دست امیر به بازوم نرسیده از هوش رفتم
تو بیمارستان امیر رو ندیدم
بابا نذاشته بود بیاد برای آرام در خواست طلاق داده و آرام کنارم بود و هر دو غم زده به هم زل می زدیم
پوریا و امیر جوری که من از معین شنیدم دم در بیمارستان نشستن و به بابا گفتن مگر مامور بیاره جمعشون کنه!
شقیقه ام بخیه خورد و گونه ام به خاطر کمربند خون مرده و کبود شده بود لبای ترک خورده و خون مرده
آرامم وضعیت من رو داشت با این تفاوت که به جای گونش کمرش داغون شده بود
منتظر سِرم من بودیم و مامان که حتی تا بیمارستانم نیومده بود
بابام دم در کشیک میداد که در اتاق باز شد و یه پرستاره با لبخند اومد و وضعیتمون رو چک کرد و بابا وارد اتاق شد و با اخم به نگاه می کرد
پرستار با لبخند گفت:
-چه دختر نازی حیف تو نیست این طوری شدی؟
آرام که به پهلو دراز کشیده بود با من حرف
می زد
به چشمای قهوه ایش زل زدم
چه ابروهای قشنگی داشت!
نیشخند زدم و بابا با اخم گفت:
-کی تموم میشه؟
پرستار اخم کرد و بدون نگاه کردن به بابا گفت:
-نیم ساعت دیگه
دستم و گرفت و اون دستش رو
رو دستمون گذاشت و با لبخند گفت:
-همه چی میگذره
هم زمان پشتش رو کرد و از اتاق خارج شد و بابا با اخم رفت بیرون و در رو بست
بهت زده مشتم رو باز کردم و به کاغذ مچاله شده تو دستم زل زدم:
(آرام رو ساعت دو اماده کن نزدیک ساعت چهار پرواز داریم باید فرار کنیم...پوریا)
با بهت سر چرخوندم پرستاره از طرف اونا بود!
فوری خم شدم و آرام و تکون دادم
-آرام!
نیم خیز شد و بیحال نگاهم کرد
romangram.com | @romangram_com