#پانتومیم_پارت_351

-همش زیر سره توی نامرده
علی، امیر رو گرفت و بابا فوری مچ دستم رو گرفت و خواست به سمت آرام بره که داد زدم:
-آرام زن امیره نمی تونی ببریش
بابا با حرص دادی زد و خیز گرفت و شال آرام رو کشید و به موهاش چنگ زد و دوتامون رو به سمت ماشینی که پشت ماشین علی پارک شده بود برد
علی بین دعوای مهراد و امیر یقه امیر رو گرفت و داد زد:
-خره دخترا رو بردن!
بابا دوتامون رو تقریبا پرت کرد تو ماشین و آرام گریه می کرد و با بغض چنگ زدم به شیشه و به امیر زل زدم که دست مهراد رو از یقش چنگ زد و جدا کرد و گوشه لبش خونی بود دلم‌ گرفت و با بغض دستم رو، رو شیشه کشیدم و بابا فوری ماشین رو روشن کرد و علی خودش رو پرت کرد جلوی ماشین اما بابا فرمون رو پیچید و از کنارش جوری رد شد که آینه بغل خورد به پهلوی علی
ارام جیغ خفیفی کشید و برگشتم و از پشت شیشه به امیر زل زدم که دنبالمون می دویید و بلاخره بغضم شکست و با هقهقه دستم رو نوازش وارانه روی شیشه کشیدم
تو پیچ خیابون گمش کردم و دلم مچاله شد
بابا با حرص غرید:
-آبرومو بردید...آبروم رفت...
و بازم آبرو مهم بود! فقط آبرو

ماشین رو که جلوی در خونه نگه داشت کل بدنم از انقباض خارج و حالا درد می کرد
تمام مدت آرام دستم رو گرفته و با دلسوزی نگاهم می کرد
ما چه امروز به دانشگاه میرفتیم یا نه
مهراد به بابا همه چیز رو گفته و از اومدن آرام خبر داشته بود
بعضی دوستی ها...بعضی روابط اگر چه خوب به نظر میرسن،اما میتونن نابودمون کنن
مثل مهراد که از رویای شیرین به کابوس مرگ تبدیل شده بود
در رو برامون باز کرد و به آویزی جلوی پراید زل زدم
ماشین فاضل بود
ما که ماشین نداشتیم!
پیاده شدم و آرامم پشت سرم
بابا با عصبانیت جلو تر راه می رفت و ما پشتش
از پله ها تن له شدم رو به زور بالا
می کشیدم.
هم زمان رویاهای من و آرام با خاک یکسان شده بود!
در خونه رو باز کرد و هردو وارد شدیم
مامان از تو آشپزخونه بلند گفت:
-ماکارونی خریدی؟

romangram.com | @romangram_com