#پانتومیم_پارت_350

چه فایده؟
قطره اشکم ریخت و قفل چشمای ریز شده امیر شدم...داشت سکته می کرد!
این مرد امشب می میرد اسم یک رمان بود که سال ها پیش خونده بودم...حالا انگار شده بود روایت حال امیر...این مرد امشب می مرد
چون‌ نمی تونست بابا رو مثل بقیه بزنه و له کنه!
و بعد علی بیچاره که برای چشم تو چشم نشدن خودش رو با تمیز کردن شیشه ماشینش سرگرم کرده بود..چه تابلو!
و خواهرم که بد تر از من چشماش بارونی بود.
نگاهای مردم رو که نگم بهتره!
-یا ازتون شکایت میکنم یا مثل بچه ادم فعلا از جلو چشمم سه تاتون گم میشین میرین تا خودم تکلیفم رو با دخترام‌ معلوم کنم
آرام بغض کرده گفت:
-بابا آیلین که تقصیری نداشت مم...مهراد بهش...
بابا داد زد:
-تو دهنت رو ببند

آران ساکت شد و بابا به سمتمون اومد و امیر محکم مچ دستم رو گرفت بغضم پر رنگ تر شد و بابا با جدیت گفت:
-تنها راهت همینه،پای پلیس رو وسط نکشیم.
امیر با حرص غرید:
-من با پلیسا تو زندان حکم بازی
می کنم شما من رو از پلیس
می ترسونید؟زنگ بزن رئیس جمهور بیاد
بابا با عصبانیت خواست چیزی بگه که رفتم جلوی امیر و به چشماش زل زدم و گفتم:
-نه امیر! من میرم...ولی آرام با خودت ببر
زنت محسوب میشه پلیسم بیاد تا شکایت بابا تایید نشه نمیدنش به بابا
با پوریا حلش کنید
امیر با حرص گفت:
-چرت نگو به من...
دستم رو جلوی دهنش گرفتم و با گریه گفتم:
-امیر بگیرنت دادگاهی میشی...شلاق داره حتی من و آرامم شلاق
می خوریم
نکن!
سینه اش تند تند بالا و پایین میشد و یهو دستم رو پس زد و به سمت مهراد خیز گرفت و داد زد:

romangram.com | @romangram_com