#پانتومیم_پارت_349

-من رو بزن...دستت به آیلین نخوره!

بابا بهت زده به امیر زل زد و من تنها خشک شده با چشمایی که می سوخت به امیر زل زدم
بابا دست امیر رو پس زد و فریادی زد و به سمت آرام خیز گرفت که علی راهش رو سد کرد و گفت:
-شرمنده حاج آقا،نمیزارم بزنی
بابام با عصبانیت یقه علی رو گرفت و داد:
-تو چی کاره ای! ها؟
علی دستش رو، رو دست بابا گذاشت و گفت:
-شغلم که مکانیکم و درسم می خونم ولی دخترتون میشه خواهر عشق دوستم که مث داداشمه و میشه فعلا زن سوری دوستم که مث داداشمه و میشه هم دانشگاهی دوستم که همون طور که گفتم مث داداشمه و
هم دانشگاهی پری خانوم که باهاشون آشنا شدم
و...
بابا کوبید به سینه علی و داد زد:
-برو اون ور ببینم
آرام تو خودش مچاله شده و دستش رو رو سرش گذاشته بود اما علی نذاشت بابا به سمت آرام بره و بابا داد می زد و عده ای دورمون جمع شده بودن
نفسم در نمی اومد گیر کرده بود!
می ترسیدم سکته کنه و از طرفی خودمون باعث این حالش بودیم
چی می گفتیم!؟
علی بابا رو گرفته و بابا سرخ شده یک نفس داد می زد و تهدیدمون می کرد
بعد چند دقیقه نفس نفس زنون ساکت شد و یکی از مغازه دارا براش آب اورد و بابا نشست رو زمین و سرش رو تو دستش گرفت
بغض کردم نمی خواستم این طوری بشه!
با نفرت به مهراد زل زدم و نیشخندش یهو خشک شد و حس کردم از نگاهم خوند که چه گندی زده!
سرم رو چرخوندم و بابا نالید:
-دوتاتون با من میاید خونه
امیر خواست حرفی بزنه که بابا غرید:
-وگرنه زنگ می زنم به پلیس و ازتون شکایت می کنم هم تو هم اون پوریا بی شرف،می دونی چه قدر شلاق و حبس داره؟ با این یکی ازدواج کنی بعد خواهر نامحرمش رو چند ماه ببری خونت؟
بابا بهم زل زد و عصبی گفت:
-چیزیم ازت نمونده ببرمت آزمایش ببینم دست زده بهت یا نه
خون تو رگام یخ زد...سنگینی نگاه اون همه آدم رو شونه هام نشسته و وادارم می کرد نا بشینم...تا زانوهام خم بشه...نگاه غرق اشک و ناباورم اول میخ چشمای عصبی بابا شد...
بعد مهرادی که باعث این تحقیر بود
نگاهش پشیمون و عصبی بود!

romangram.com | @romangram_com