#پانتومیم_پارت_348
حواسش همه جا بود!
مهراد سرش زو از حالت کج شده به حالت اول برگردوند و دستی به گونش کشید و چهره بابا رو نمی دیدم.
-این سیلی رو میزارم به حساب پدر بودنتون...
اما سیلی اصلی رو دخترت باید بخوره!
نفسم رفت و لال شدم و لرز کل وجودم زو گرفت
بابا برگشت و ناباور نگاهم کرد و بابا با خشم براندازم کرد
مهراد با نیشخند گفت:
-خودم خبرتون کردم بیاین با چشم خودتون ببینید
بابا با صورت کبود شده به من و امیر و بعد آرام زل زده بود؛صداش باعث شد اولین قطره اشک از چشمام لیز بخوره رو گونه هام
-ا...این پسر راست می گه؟
لب گزیدم و مهراد با اخم گفت:
-معلومه که راست میگم! آدم گذاشتم دم خونشون،دیشب آرام و یه پسره رفتن خونه اینا و صبحم خبر دادن دارن میان دانشگاه منم تو راه بهتون زنگ زدم و اوم...
بابا نعره زد:
-خفه شو!
برگشت و شونه امیر رو گرفت و غرید:
-راست میگه!؟
امیر با نگاه سرد و بی روحش تنها بابا رو نگاه می کرد
بابا یهو دستش رو برد بالا به سمتم خیز گرفت و محکم ایستادم و تنها پای چپم کمی به عقب مایل شد...سوخت
صورتم سوخت...خون راه گرفت
از گوشه لبم
و تنها بابا رو نگاه کردم
بابا با غیض داد زد:
-آبرومو بردی بس نبود حالا...
هم زمان دوباره دستش زو بالا برد که امیر با غیض دست بابا رو هوا گرفت و سرم زو بلند کردم و با دیدن چهره امیر رنگم پرید...سکته نکنه!
از لابه لای دندوناش...درحالی که چشماش از شدت خیرگی براق تر دیده میشد غرید:
-دیگه...دستت بهش نمی خوره...
دست بابا رو پس زد و داد زد:
-تقصیر من بود...من رو بزن گوشه کت بابا رو گرفت و داد زد:
-من زو بزن...من عاشقش شدم من زو بزن...
دستش زو برد بالا و زد تو گوش خودش و داد زد:
romangram.com | @romangram_com