#پانتومیم_پارت_347

-با دلِ من درست حرف بزن
سرش رو نزدیک تر اورد و با تاکید رو کلمات و با خشونت گفت:
-وگرنه دله دیگه...یهو دیدی لجش گرفت...
یه حرکتایی زد که دانشگاه که هیچی کلا دوتامون رو با هم از ایران اخراج کنن
چشمام گرد شد و به مردمی که کم و بیش تو خیابون و اطراف دانشگاه بودن زل زدم و گفتم:
-چی!
به لبام زل زد و با حرص گفت:
-بزار آدم بمونم...نرو رو مخم...بد میشه!
بهت زده نگاهش کردم که صدای مهراد باعث شد فوری دستم رو بکشم و برگردم اما لحظه آخر مچ دست راستم رو محکم گرفت و علی و آرامم راه رفته رو برگشتن و مهراد دستمال کاغذیش رو انداخت با غیض رو زمین و خواست چیزی بگه که امیر به چشماش زل زد و رو به علی گفت:
-علی یه آدم چه قدر می تونه بی فرهنگ باشه!
علی ابرو بالا انداخت و با نیشخند گفت:
-بیتربیته
با تعجب نگاهشون می کردم که امیر با لبخند گفت:
-آشغال میریزی رو زمین؟ زشت نیست؟
مهراد با نیشخند گفت:
-عیبی نداره دوتا رفته گر مثل بابات پیدا میشن جمعش کنن

امیر یهو لبخندی زد و با هیجان گفت:
-خوشم اومد...خوب گفتی...
سرش رو کمی کج کرد و یهو با همون لبخندی که حالا ترسناک شده بود با لحن ترسناکی گفت:
-می تونیم یه کاری بکنیم،من به بابام و باقی رفتگرا زحمت ندم...مجبورت کنم با دهنت برش داری!
علی با لبخند گفت:
-ساده است...خم شو کوچولو...دستمال رو دندون بگیر...بلندش کن...و بخورش!
امیر با نیش شل گفت:
-بعد راجب طعمش برامون تعریف کن!
مهراد نعره ای زد و به سمت امیر خیز گرفت که امیر زود منو هول داد پشتش و صاف و محکم جلوی مهراد ایستاد اما قبل این که مهراد بهش برسه یکی بینمون قرار گرفت و محکم خوابوند زیر گوش مهراد و با نفس های یکی در میون به فرد رو به روم زل زدم
صدای هین آرام و سکوت مطلق و توقف یهویی مهراد...
چشمای تا آخر باز شده ی من و صدای لرزون آرام:
-ب...بابا!
پاهام لرزید و امیر دستش دور کمرم حلقه شد و خیره به بابا نگهم داشت...

romangram.com | @romangram_com