#پانتومیم_پارت_341
-دیشب رسید،ناخواسته از دست امیر نجاتم دادن.
پری و آرام خندیدن و صدای سینارو از پشتمون شنیدیم:
-آیلین!
برگشتم و سینا بهت زده نگاهم کرد:
-کجایی تو دختر!رفتی اون ور حال و هول!
سینا بیچاره فکر می کرد من نبودم!
خندیدم و باهاش دست دادم و ارام با دل تنگی سینا رو نگاه می کرد و بهش سلام داد و سینا با لبخند بهش گفت:
-دیشب خوب با شوهرت جشنم رو جیم زدین ها!
کجا رفتین؟
آرام هول شده نگاهش کرد و من زود گفتم:
-من اومدم...بهشون زنگ زدم که بیان دنبالم
ابرو بالا انداخت و با نیش باز گفت:
-شام رو از دست دادین
آرام با لبخند گفت:
-کو خانومت؟
سینا با اخم گفت:
-بابا زن گرفتن چه قدر بدبختی داره رفته با خواهرش خرید جیب منم صاف کرد
خندیدیم و با لبخند گفت:
-تازه آیلین خانوم زیاد کلاس اون ور رفتنت و برامون نزارا...من و خانوم جونمم داریم دو روز دیگه برا ماه عسل میریم اون ور پیش دایی پری
ابرو بالا انداختم و به همه گفته بودیم من رفتم ترکیه برای کار...حالا ام فکر کرده بودن برگشتم.
پری با لودگی گفت:
-اوهو برید صفا سیتی...عاشقی و
سینا با شیطنت گفت:
-نگو که شبا خوابم نمیبره ببینم دخترای اون ور چی تنشونه تو گرما
چشمامون گرد شد و هم زمان بلند خندیدیم
پری زد به شونه سینا و گفت:
-خیلی لوسی، اون ورم الان هوا سرده مثل اینجا
خواستم چیزی بگم که با صدای خش دار و گرفته کسی که پشتم بود چشمام گرد شد:
-آیلین!
پری با چشمای گرد شده به پشتم زل زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com