#پانتومیم_پارت_339

-کل عمرم تو حواست بهم بود،کل عمرم تو به خاطر من دعوا می کردی به خاطرم از خودگذشتگی می کردی
همش تو هوام رو داشتی.
و من یه بار خواستم هوات رو داشته باشم
نمی تونستم بزارم عشق بابا بهت سرد بشه تو از خانواده ترد شی و عذاب بکشی...یا ام مجبور به ازدواج با مهراد باشی...یا فراری شی و جایی باشی که امن نیست...امیر برات خوب بود آیلین...حتی اگه صد سالم من رو نبخشی من اگر به عقب برگردم همون انتخاب رو می کنم
نمی خواستم ناراحتت کنم تحمل قهرت رو ندارم.
کلمات اخرش رو به زور ادا کرد چون بغض انگار داشت خفش می کرد.
منم بغض کرده و نگاهش می کردم پوریا کلافه شده بود...تحمل بغض آرام رو نداشت،چه قشنگ!
آروم به سمتش رفتم و بغلش کردم و بغضش شکست
ولی مال من محکم تر از این حرفا بود که بشکنه!
***
میز صبحانه رو جمع می کردم و پوریا و امیر رفته بودن بیرون آرام
می خواست با من بیاد دانشگاه تا بچه ها رو ببینه
این بار قرار بود به جای خودمون بریم اون ارام بود و من آیلین...هرچند کمی ریسکش بالا بود.
مثلا اگه به گوش بابا میرسوندن که آیلین رو تو دانشگاه دیدن آشوب به پا میشد ولی راهی ام نبود...
-چند ماه دیگه بر می گردیم با پوریا و شما نقش بازی کنید که می خواید جدا بشید و هم رو دوست ندارید بعد من میرم و تو دادگاه جدا میشم از امیر توافقی بعدشم برمی گردم خونه بعدش تو کم کم‌ پیدات بشه و بابا مثل اول ماجرا آتیشی نیست...بعدم پوریا میاد خواستگاری
سر تکون داد و با لبخند گفت:
-بعدشم امیر بعد چند وقت میاد خواستگاری تو و میگم که من حسی بهش ندارم و سر زندگی خودمم ازدواجمون بچه بازی بوده و درسته شاید بابا مقاومت کنه اما با شرایط تو...راضی میشه
بهتر از مهراده که!
سر تکون دادم و شیر و توی یخچال گذاشتم و برگشتم سمتش و گفتم:
-آره...مجبوریم همه رو گول بزنیم
سرتکون دادم و خیره نگاهش کردم:
-پوریا خوبه؟
لبخند عمیقی زد:
-آره...دوسش دارم
لبخند کم رنگی رو لبام نقش بست
-چه برنامه ای داری؟
ابرو بالا انداخت و درحال تمیز کردن میز گفت:
-ادامه تحصیل،پوریا خیلی بچه دوست داره میگه هروقت زنم شدی فوری بچه میاریم
بلند خندیدم و گفتم:
-چه هول!

romangram.com | @romangram_com