#پانتومیم_پارت_338
پوریا با بهت گفت:
-آرام که اون ورم کلاه سرش بود همش! یا ام لباساش ساده بود آرایشم نداشت...چی میگی!
گیج چشم از پوریا گرفتم و آرام مضطرب گفت:
-ا..این جز نقشه من بود...می خواستم ترس این رو داشته باشی که من برگردم...و پوریا رو ول کنم و به زندگی امیر برگردم...تا به خاطر این ترس یه جرقه تو سرت بخوره یه نگرانی یه حسادت...امیرم همین کارو می کرد کاری می کرد که حس کنی عاشق منه با تمام وجودش و می خواستیم اون جرقه تو وجودت به وجود بیاد
با بهت به اون و بعد امیر زل زدم و امیر خیره به سقف خودش رو زده بود به اون راه و دستش رو پشت گردنش می کشید
بهت زده گفتم:
-امیر!
جوابم رو نداد و خیره به سقف زل زده بود
با حرص نمک دون کوچیک و توپی شکل رو از رو کانتر برداشتم و به سمتش پرت کردم و داد زدم:
-بازم برام فیلم بازی کردی!؟
نمکدون خورد به شونش و برگشت و با غیض نگام کرد و گفت:
-من هر راهی رو برای این که بهم حس پیدا کنی رو رفتم...اگرم جواب نمیداد صد تا راه دیگه می رفتم پس سر من جیغ جیغ نکن میام حنجرت رو به هم می دوزم.پوریا کلافه گفت:
-چرا مثل بچه ها رفت...
با حرص داد زدم:
-چون بچه است
رو به آرام با حرص گفتم:
-می دونی چه قدر نگرانت شدم و حرص خوردم؟
آرام مظلومانه گفت:
-من میخواستم تو و امیر به هم برسین همین!
چشمام رو گرد کردم و آرام بلند شد و گفت:
-هیچ کس مثل امیر دوست نداره هیچ کسم مثل امیر نمی تونه خوشبختت کنه و می دونم نمی تونستی مثل امیر عاشق هیچ پسری بشی
امیر با انگشت اشاره به آرام اشاره کرد:
-کلا هرچه قدر فکر میکنم متوجه نمیشم چرا خدا عقل و شعوری که به آرام داد رو به تو نداده.
با حرص دستام رو مشت کردم و شونه بالا انداخت:
-دروغ میگم؟ ببین دختره فهمیده من می تونم خوشبختت کنم این همه تلاش کرده برامون
بعد تو هی جیغ جیغ کن.
عصبی نفس عمیقی کشیدم و آرام بغ کرده نگاهم می کرد
تقصیری نداشت...این رو درک کرده بودم
آروم گفت:
romangram.com | @romangram_com