#پانتومیم_پارت_336

دیگه وقتی نزدیک خونه شده بودیم کاملا حالت تهوع گرفته بودم و فقط مانتوی بلندم رو روی پاهای بدون پوششم می کشیدم تا موقع پیاده شدن گیر نده البته تقصیر خودش بود که یهو گفت بشین برمیگردیم!
ماشین رو که توکوچه نگه داشت صدای مبهوت و عصبیش باعث شد سرم رو بلند کنم:
-دهن شانسم یعنی...!
بهت زده سرم رو کج کردم و نگاهش رو دنبال کردم و با دیدن چیزی که جلوم بود چشمام گرد شد
امیر در ماشین رو با سرعت باز کرد و منم به تبعیت ازش خشک شده و با دهن نیمه باز همین کارو کردم و شالم رو جلو کشیدم و پیاده شدم.
با بهت تنها نگاه کردم ونزدیک تر شدیم و نگاه از چمدون جلوش گرفتم و بهت زده گفتم:
-آرام!

کنارش پوریا ایستاده بود و هر دو خیره نگاهمون می کردن قبل این که بتونم دوباره چیزی بگم تو آغوشش فرو رفتم
حس می کردم پازل وجودم تکمیل شده انگار یه چیزیش کم بود،تازه فهمیدم چه قدر دلم براش تنگ شده بود تا حالا هیچ وقت از هم دور نشده بودیم عصبانیت و ناراحتیم از بین رفت و دستام رو دور کمرش حلقه کردم و بلند و عمیق نفس کشیدم.
خواهر داشتن خوب بود...داشتن یکی مثل اون خوب بود
با صدای امیر از هم جدا شدیم:
-چرا اومدین!؟
آرام اشکاش رو پاک کرد و گفت:
-پوریا برای کارش چند تا کشور ارائه و کنفرانس برای پروژه جدیدش
منم اصرار کردم قبلش بیایم ایران که آیلین رو ببینیم و از دلشم دربیارم
امیر سرتکون داد و من خیره به آرام زل زدم
تغیر چندانی نکرده بود
تو فیلما خیلی غمگین و متفاوت به نظر میرسید
امیر سرتکون داد و با پوریا دست داد و گفت:
-خیلی وقته این جایین!؟پشت درموندین چرا نرفتین هتل یا زنگ نزدین بهمون؟
آرام نفس عمیقی کشید و درحالی محکم دستم رو گرفته بود گفت:
-زنگ زدیم دوتاتون برنداشتید پوریا گفت بریم هتل ولی من اصرار داشتم بمونیم چند دقیقه تا شاید ببینیمتون که شانسمون گرفت و اومدین
چند لحظه خیره به آرام زل زدم و امیر در خونه رو باز کرد و گفت:
-برید بالا تو خونه حرف می زنیم
پوریا سر تکون داد و امیر ماشین رو خاموش کرد و هر چهار نفر به سمت خونه رفتیم و وارد شدیم.
ارام خیره نگاهم کرد و گفت:
-آیلین منو ببخش من...
اخم کرده درحالی که کفشام رو
در می اوردم گفتم:

romangram.com | @romangram_com