#پانتومیم_پارت_334

-همچنین باباجان،سلام برسون به امیر
-همچنین
خداحافظ باباجون.
-خداحافظ عزیزم.
گوشی رو از گوشم دور کردم و تماس رو قطع کردم و پری سوالی نگاهم کرد و نفس عمیقی کشیدم
-به این جاش فکر نکرده بودم!پلیس!
ابروهاش بالا پرید
-شکایت کرده؟
سرتکون دادم و گفتم:
-دنبالم می گردن
دستش رو، رو گونش گذاشت و آرنجش رو به لبه شیشه تکیه زد:
-گاوتون زاییده پس
سرتکون دادم و کلافه از شیشه به بیرون زل زدم
فکرم درگیر شده بود و یک ساعت تو همون حالت بودیم تا این که علی و امیر رو از دور دیدیم که به سمت ماشین میان دست علی پلاستیک داروهاش بود و نشستن تو ماشین و پری گفت:
-چیشد
علی برگشت سمتمون بانداژ شده بود سرش و رو ابروش رو چسب زده بودن و دستشم بانداژ شده بود
-حله چیزیم نیست
آروم گفتم:
-شرمنده به خاطر من...
علی اخم کرد و اروم گفت:
-این چه حرفیه! ای بابا
سرش رو چرخوند و آروم نگاهم رو به امیر دوختم که داشت با اخم نگاهم می کرد
هوف...این کلا نمی خواد بی خیال شه!
تا نزنه لهم نکنه ول کن نیست
نگاهم رو ازش گرفتم و به بیرون زل زدم.

اول پری رو رسوندیم دم خونش و موقع پیاده شدن کمی نگاهم کرد و آروم خم شد و در گوشم گفت:
-مراقب باش توروخدا
ناخداگاه به منم استرس وارد کرده بود عصبی سرتکون دادم و لبخندی زد و از ماشین پیاده شد و خم شد و از امیر تشکر کرد
امیر تا لحظه رفتن پری تو خونه صبر کرد و بعد بسته شدن در راه افتاد و علی آروم گفت:

romangram.com | @romangram_com