#پانتومیم_پارت_333
صداش کمی خسته به نظر میرسید
-الو آرام
نفس عمیقی کشیدم و آروم و مهربون گفتم:
-جان؟
صدای خش خش اومد و بعد صداش:
-خوبی امیر خوبه؟ حالی از ما
نمی گیری
لبم رو جوییدم و بعد چند لحظه چشم از نگاه خیره پری گرفتم و گفتم:
-آره خوبیم باباجون،شرمندتونم بعد آیلین و سکته شما همه چی به هم پیچید میام دیدنتون
یا ام که شما بیاید
بعد چند لحظه صداش رو شنیدم:
-تو از آیلین خبر نداری بابا جان نگرانشم...یه اشتباهی کرده...اون مرتیکه حتما کاریش کرده
دارم دنبال پسره می گردم...امروزم اداره پلیس بودم که آیلین رو پیدا کنن
ابروهام بالا پرید و هول شده گفتم:
-چرا پلیس!
صدای گرفته بابارو شنیدم:
-نگرانشم، یه شب خواب ندارم
خواهرت نیست متوجهی!؟شاید بلایی سرش اومده باشه بابا
غم زده به چشمای کنجکاو پری زل زدم و گفتم:
-درک می کنم هرکاری درسته بکن بابا
من از آیلین خبر ندارم فقط بدون خواهرم این وسط آسیب دیده به اندازه کافی که نتونسته رو در رو بشه باهامون و رفته
بابا با صدای آروم و غمگینی گفت:
-الان فقط میخوام سالم باشه به باقیش بعدا فکر می کنیم بعد از این که پیداش کنم
چشمام رو بستم و با دستم شقیقه ام رو ماساژ دادم.
-مامان اینا خوبن؟
بعد چند لحظه جواب داد:
-آره خون عمه هستن
سرتکون دادم و گفتم:
-مراقب خودتون باشید
بعد چند لحظه گفت:
romangram.com | @romangram_com