#پانتومیم_پارت_332
امیر جلوی بیماستان نگه داشت و با علی پیاده شدن و خم شد سمت ما و گفت:
-نمی خواد بیاید شما ما حلش
می کنیم
سرتکون دادیم و با علی از خیابون رد شدن و پری نفس عمیقی کشید و گفت:
-ای بابا!
ابرو بالا انداختم و نگاهش کردم:
-می خواست سایز کفشمم به امیر یهو بگی دیگه!
چشماش رو گرد کرد و با مظلوم نمایی گفت:
-خب ترسیدم ازش
با حرص زدم به بازوش و گفتم:
-زهر مار مگه قاتله!
چشماش و گرد کرد:
-پتانسیل قاتل سریالی بودن و داره! تا الانم نشده جای تعجب داره.
چشمام رو گرد کردم و نگاهش کردم.
با اخم ادامه داد:
-به جون خودم مثل هالک میمونه فقط با تو آرومه بعضی اوقات...یهو تبدیل به هالک میشه همه چی رو خراب
می کنه
یه همچین چیزیه!
با بهت نگاهش کردم و چهره امیر سبز شده و غول پیکر تصورش کردم و بلند زدم زیر خنده
-خدایی توهمی هستی
اونم ریز خندید و گفت:
-من کار ندارم!از این پسر می ترسم با هزار تا صلوات نذر کردن نشستم تو ماشین و ادا قوی هارو دراوردم!
لبم رو جوییدم تا بیشتر از این نخندم و پروش نکنم
-درهر صورت بند و آب دادی من رو بدبخت کردی
لپاش رو باد کرد و با ناراحتی نگام کرد
شونه بالا انداختم و به خیابون زل زدم
چند تا تماس بی پاسخ از شماره ای از خارج از کشور داشتم و یکی از بابا و یکی ناشناس
کلافه به بابا زنگ زدم
بعد سه تا بوق جواب داد
-الو بابا
romangram.com | @romangram_com