#پانتومیم_پارت_331

بهت زده گفتم:
-امیر هنوز مهمون...
با غیض داد زد:
-دهن این مهمونی و...
چشمام گرد شد و علی دستش رو گذاشت رو پیشونیش و چشماش رو بست
با غیض داد زد:
-میگم بشین
بهت زده رفتم سمت ماشین و در عقب رو باز کرده بود نشستم و برگشت و رو به پری با حرص گفت:
-میری لباساش رو بیاری؟
پری با عجله سر تکون داد و دویید داخل و علی تکیه زد دوباره به کاپوت و به آسمون زل زد
فضای خیلی پر تشنجی بود!
بعد ده دقیقه پری در حالی که خودشم آماده شده بود و به سختی همه وسایلامون رو به دستش گرفته بود به سمتمون میومد گفت:
-منم میام
امیر با چشمای گرد گفت:
-تو کجا!؟
پری چشماش رو گرد کرد:
-با شما اومدم با شما ام برمی گردم! تازه تو این وضعیت توقع نداشته باشین تنهاتون بزارم همو می بلعید
امیر کلافه پری رو نگاه کرد و پری اومد کنارم نشست و وسیله هارو گذاشت کنارمون
امیر خیره به نشستن پری زل زد و علی ابرویی بالا انداخت و یهو نیشش رو شل کرد و در مقابل چشمای گرد شده و عصبی امیر رفت جلو نشست و شیشه رو داد پایین و رو به امیر گفت:
-ممنون که میزاری با ماشینم بیام باهاتون و می رسونیم بیمارستان که رو ابروم رو باید بخیه بزنن
امیر خیره به علی زل زد...کلا برنامه هاش برای تیکه پاره کردن من تو خلوت منتفی شده بود و برای همین عصبی بود
عصبی به تک تکمون نگاهی انداخت و اومد پشت فرمون نشست و آروم به پری گفتم:
-جلو سینا زشت شد
سه تامون داریم میریم
پری چشماش رو گرد کرد و در گوشم گفت:
-نگران نباش بهش گفتم مشکل خانوادگی پیش اومده و مهمه و باید برید.
سرتکون دادم و کلافه چشمام رو به امیر دوختم که در حال روشن کردن ماشین نگاه سردش رو لحظه ای از آینه به چشمام دوخت.
تقریبا بدبخت شده بودم!

ماشین رو به حرکت دراورد و کل مسیر تو فضای پر اضطراب ماشین دندونام رو رو هم فشار می دادم

romangram.com | @romangram_com