#پانتومیم_پارت_329
امیر با حرص غرید:
-ببند فکتو
علی اخم کرد و با حرص گفت:
-چه گیری کردیما به ما چه! اومدم خونه دیدم سر و صدا میاد از داخل
پریدم تو دیدم مرتیکه مثل گاو میخواد خودش رو بزنه بکشه...بعدشم که فهمیدی!
امیر نفس عمیقی کشید و برگشت سمتم و با چشمایی که کم کم داشت رنگ طبیعیش رو از دست میداد بهم زل زد:
-تو خونه ی من...مرتیکه سرش رو انداخته پایین اومده تو...تورو...با سر و وضعی که تو خونه میگردی دیده...بعد من الان باید بفهمم؟
نفس عمیقی کشیدم.
-ا...امی...
اروم غرید:
-ببند
هم زمان چند قدم راه رفت و مشتش رو گذاشت جلوی دهنش
علی دستش رو گذاشت رو دهنش و به ما علامت داد بریم داخل
با تعجب و ترس با چشم اشاره کردم که نمیرم
چشماش رو گرد کرد و علامت داد زود تر بریم
با تعجب نگاهش کردم که با حرص دستاش رو مشت کرد و آروم کوبیدش به پیشونیش هم زمان یهو امیر دادی زد و با غیض داد زد:
-می کشمش...مرتیکه بی نامو...بی ماد...
لاش...تو ک...دهنتو ...
چشمام هرلحظه گرد تر و نفسم حبس تر میشد
علی با حرص نگاهمون کرد و لپش رو باد کرد و بعد چند لحظه با حرص داد زد:
-نمیرید حداقل گوشتون رو بگیرید
امیر همین طوری فحشاش دزش بالا تر می رفت و پری ساده لوحانه دستاش رو گذاشت رو گوشش و با چشمای گرد به علی زل زد
چشمام هر لحظه گرد تر میشد
علی با لبخند کج و کله ای گفت:
-امیر جان خانوما این جان...امیر...
امیر عصبی و با حرص موهاش رو از کنار شقیقه کشید و همچنان فحش
می داد
علی با حرص آروم گفت:
-امیر...
romangram.com | @romangram_com