#پانتومیم_پارت_327

-کجا میری! کم مونده بود با این پاشنه های کفشم بیفتم و صد و هشتاد باز کنم جلو جمعیت
بی حواس دستش رو کشیدم و از کنار چند تا مرد میان سال که دور هم پشت میزای چوبی شکل نشسته بودن رد شدیم
-کجا رفت با این سرعت!
به اطراف نگاهی انداختم
پری آروم گفت:
-حتما رفته بیرون فکر نکنم تو باغ باشه
به منظور تایید حرفش سرتکون دادم و با هم به سمت در خروجی رفتیم و راه رفتن رو سنگ فرشا با اون کفشا با اون سرعت کمی سخت بود و پری مدام از بازوی من آویزون بود
در باغ نیمه باز بود و آروم رفتیم بیرون و چند متر اون طرف تر یه موتور پارک شده و امیر رو به ما ایستاده و با پسری که به موتورش تکیه زده و دستش رو سرش بود با عصبانیت حرف می زد
پری با با استرس گفت:
-ببین حتما دوستش اومده حرف بزنن این اگر اتفاقیم نیوفتاده باشه با دیدن این سر و وضعت جلو دوستش این موقع شب کاری می کنه اتفاق بدی بیوفته.
اخم کرده گفتم:
-مشخصه یه چیزی شده بیا ببینم
هم زمان با سرعت به سمتشون رفتم و صدای امیر واضح شد:
-چه جوری پیدات کر...
حرفش نیمه تموم موند و چشمای سرخش رو من و پری خشک شد و با تردید گفتم:
-چی شده امی...
جملم کامل نشده بود که پسری که به موتور تکیه زده بود برگشت و با دیدنش چشمام گرد شد
پری جیغ خیلی خفیفی کشید و بهت زده به علی زل زدم
ابروی چپش شکسته و ازش خون میومد و قسمتی از زیر بینیش رد کم رنگ خونی که انگار پاک شده بود دیده میشد لباش پاره و خون زده بود
کبودی گونه هاش تو ذوق می زد
مشتش رو با یه پارچه بسته بود و یه چشمش به زور باز میشد دلم پیچ خورد و با ترس نالیدم:
-چی شده!؟
امیر با حرص غرید:
-چرا اومدی بیرون
جوابش رو ندادم و پری با استرس گفت:
-از ابروت خون میاد
علی دوباره به حالت اول برگشت و دستش که پارچه پیچیده بود رو کلافه روی ابروش گذاشت
امیر کلافه نفس عمیقی کشید و گفت:
-مهراد فهمیده کار من و دوستام بوده ماشینش و چاقو خوردنش
پری هینی کشید و امیر رو به علی با اخم گفت:

romangram.com | @romangram_com