#پانتومیم_پارت_323
بلند خندیدم...بینش بغضم گرفت
بین خنده با چشمای اشکی گفتم:
-و...ولی دلم رو شکست...دیگه باورت ندارم
چشماش غمگین شد...گره اخماش باز شد
-من نمی خواستم ناراحتت کنم
بلند شدم و روبه روش ایستادم و وانمود کردم کمی تعادل ندارم
-تو...همش اذیتم کردی...میتونستی به جای اون همه اذیت و تح...تحقیر بگی دوسم داری
تا ازت مم..متنفر نشم...تا الان مثل یه آش...آشغال که بهش دست درازی شده نبودم
جمله آخرم رو با گریه گفتم
حرفایی که تو دلم تلنبار شده بود و گفتم
رنگش پرید و دو قدم عقب رفت و چشماش اون قدر غمگین شده بود که نفسم گرفت
-من هرجوری باشی می خوامت
با گریه گفتم:
-ول...ولی من...
نزاشت حرفم رو تموم کنم دستم رو کشید و بغلم کرد بغض کرده تو همون حالت موندم...قلبش تند می زد حسش می کردم
-من باهاش کنار اومدم باقیش به تو ربطی نداره
این رو آروم کنار گوشم گفت
نباید این طوری میشد...باید حرفام و می زدم.
نفس عمیقی کشیدم و دستش رو از دور کمرم جدا کردم و ازش فاصله گرفتم و به سمت پنجره اتاق رفتم و اون خشک شده به جای خالیم زل زد
سرم رو چرخوندم و با بغض نالیدم:
-من...همینم...من یه گذشته رنگی رنگی..د...دارم...پر از مهمونی...جمعای مخ...مختلط...دوست پسر زیادی نداشتم...ولی بازم...عق...عقایدم..افکارم تو قراره تا آخر عمرم اینارو بزنی تو سرم؟
با حرص گفتم:
-همش خه...خواهرم رو بکوبی تو سرم!؟
عصبی نفس عمیقی کشید و دستش رو لای موهاش فرو کرد و کلافه گفت:
-بپوش بریم داری میری رو مخم
نه مستیت مث ادمه نه حالت عادیت
عصبی نگاهش کردم و با حرص گفتم:
-ن...نمیام جایی تو ت..تکلیفت با خودت معلوم نیست...از کجا معلوم د...دو روز دیگه م..مشکلم رو نزنی تو س..سرم؟
عصبی با دو قدم بلند خودش رو بهم رسوند و مچم رو گرفت و غرید:
romangram.com | @romangram_com