#پانتومیم_پارت_320
-ب...برو بابا
از این بازی داشت خوشم میومد
باید تلافی می کردم...
حالا که فکر می کنی من نسبت به خواهرم و بقیه خیلی بدم...بهتره بد بودن واقعی رو نشونت بدم
چند قدم بی تعادل به عقب برداشتم
-ب..برو پیش دخترای خوب...تو..تورو به من
با دستش چند لحظه موهای کناره شقیقه اش رو کشید و غرید:
-خفه شو!
هم زمان دست انداخت دور کمرم و با احتیاط اما با حرص من رو به سمت پله ها برد
تو تاریکی ستایش یکی از بچه ها به سمتمون اومد
-مسته؟
امیر اخم کرده غرید:
-آره میبرمش بالا
ستایش نگران نگام کرد:
-می خواید کم...
امیر کلافه غرید:
-نه!
ستایش خیره نگاهمون کرد و امیر فشار دستاش رو دور کمرم بیشتر کرد و به سمت بالا هولم داد
وحشی رو ببین..به جای رفتارای رمانتیک
انگار بزغاله داره میبره قربونی کنه
به طبقه بالا رسیدیم و خودم رو همچنان منگ نشون می دادم
در همون اتاق رو باز کرد و با هم وارد اتاق شدیم و فوری در رو بست
دوتا دختر تو اتاق بودن و با دیدنمون ابرو بالا انداختن و لباس قرمزه که رژ لب دستش بود گفت:
-در میزنن!
امیر بدون اهمیت به دختره من رو نشوند رو تخت و خیره به من گفت:
-برین بیرون
دختر ابروهاش رو در هم کشید و چشمای خیلی گیرایی داشت
لجم گرفت
-شما اومدین ما کار داریم هنوز!
romangram.com | @romangram_com