#پانتومیم_پارت_296
به ساعتش نگاه کرد...نیم ساعت گذشته بود...
کلافه شده سوار موتورش شد و دوباره برگشت تو همون کوچه
انتهای کوچه خیره به در خونه مهراد نگه داشت
باید خیالش راحت میشد...مشتش رو به لباش فشرد..چرا نمیاد!
اون تو چه غلطی می کنن!
عصبی از موتور پیاده شد و لگدی به سنگ جلوش زد و با سرعت به سمت در خونه رفت،هرچی باداباد...گور باباشون همه چیز رو نهایتش میگه نمیزاره اون تو بمونه
اما همون لحظه در خونه باز شد و قبل این که به خودش بیاد آیلین بود که تقریبا تو آغوشش فرو رفت
نگاهش رو لباسای آیلین خیره موند...نگاهش بالا و پایین شد..با هر نگاه قلبش میومد تو دهنش و دوباره بر می گشت
تا حالا دستاش نلرزیده بود...تا حالا با دیدن یه نفر نمرده بود
اون قدر تو شوک بود که نمی فهمید چی کار می کنه
مثل اونایی بود که خواب دیدن..میدونست چیزایی که تو ذهنشه همش واقعین...آیلینش رو از دست داده بود
فقط تونست اون حجم لرزون و شکسته رو بغل بزنه و بزاره رو موتورش
مهراد رو دید...ناباور نگاهش می کرد...
نه چیزی میفهمید نه میتونست کاری کنه...چه طوری بکشتش؟
ابان آیلین حالش خوب نیست...الان آیلین حالش خوب نیست!
الان آیلین مهمه...مهراد رو بعدا هم میشد کشت!
اما این مشت هارو باید یه جایی فرود می اورد تا رو سر خودش فرود نیومده
چهار تا مشت تو شکم و دنده و یه سر تو صورت...خالی شد؟نشد!
با هر ضربه پر ترم میشد...داشت خفه میشد
ولش کرد...آیلین الان مهم تره
آیلین رو رسوند بیمارستان...اون معاینه میشد و امیر بیرون تو پارک خلوت نعره می زد
اون سرم می خورد و امیر داشت دیوونه میشد
برای آیلین و آروم نگه داشتنش نقش بازی کرد طبق معمول نقش بازی کرد و شد همونی که آیلین فکر می کرد هست
آیلین رو رسوند و تا صبح با موتور تو خیابون دور می زد
ساعت هشت صبح موتورش وسط خیابون خاموش شد و پیاده شد و کمی پیاده راه رفت
برگشت...دوباره رفت...برگشت و لگدی نثار موتورش کرد و دادی زد و دوباره رفت...چند لحظه بعد برگشت و موتورش رو برد پشت درختای اون سمت پل و به درخت قفلش کرد تا بعدا بیاد سراغش
برگشت و تاکسی گرفت...موهاش ژولیده و زیرچشماش گود رفته بود.
عقب نشست و تازه میفهمید...چی شده!
تصور اتفاقی که افتاده بود براش مثل مرگ بود...
دستاش رو به سمت سرش برد و زد به سرش...چند بار...چند بار
romangram.com | @romangram_com