#پانتومیم_پارت_295
-باشه فهمیدم
آرام با بغض صداش زد:
-پوریا!
امیر سرد گفت:
-ازدواج ما سوریه
پوریا نفهمید چی شنیده خشک شده برگشت و حس کرد گردنش شکست
-چ..چی؟
امیر کلافه نفس عمیقی کشید...چه قدر این پسر خنگه چند بار باید بگه آخه
-گفتم ازدواجمون سوریه بشین تا بگیم.
پوریا ناباور تقریبا افتاد روی صندلی و فقط گوش شده بود برای شنیدن
امیر همه چیز رو گفت و حتی از علاقش به آیلینم گفت...
پوریا خشک شده مونده بود از خوشحالی بپره هوا...یا یکی بخوابونه تو گوش آرام که چرا بازندگیش همچین کاری کرده!
امیر کلافه گفت:
-تنها کاری که باید بکنیم اینه صبر کنید هم آیلین ب من علاقه پیدا کنه هم کم کم فاز دعوا برمیداریم و من ، آرام رو طلاق میدم و بعدش به آیلین میگم که همه چیز سوری بوده
آرامم چون دیگ مطلقه است خانوادش راحت با ازدواجتون موافقت میکنن
پوریا ناباور نگاهشون می کرد
چی باید می گفت! باورش نمیشد...انگار وارد یه فیلم ترکی شده بود و خیلی همه چیز مضحک به نظر میرسید...تنها کاری که تونست بکنه قبول نقشه امیر بود راه دیگه ای برای به دست اوردن آرام نداشت
۱۶۵.
...
بعد این که مامانش گفت آیلین رو برسونه هرچند خودش رو بیخیال نشون داد اما خیلی فرصت خوبی بود
می تونست به یه بهونه ای بهش نزدیک بشه...حتی با ترمزای یهویی ای که
می گرفت و باعث برخورد آیلین به کمرش میشدم حالش خوب میشد
اما وقتی آیلین ازش خواست ببرتش خونه مهراد تمام حال خوبش زهرمارش شد...دیگه زده بود به سرش!خونه ی اون چی می خواست!
نفس نفس می زد...رفته حتما ازش خداحافظی کنه...ولی چه دلیلی داره بره خونه!
آیلین که رفت نتونست تحمل کنه و باسرعت گاز داد و انتهای خیابون
از موتور پیاده شد و عصبی موهاش رو به چنگ گرفت...
رفته خونه اون یارو...مهراد که این قدر نامرد نیست بهش دست بزنه!
نه بابا...اگر دوسش داشته باشه که اذیتش نمی کنه!
طول خیابون رو راه می رفت و مشتش رو روی لباش گذاشته رو دندوناش و رو هم می سابید...قلبش تند می زد...نمی تونست تحمل کنه
romangram.com | @romangram_com