#پانتومیم_پارت_294

تمام مدت به چشماش زل زده بود...چرا این چشما مال اون نبود؟
عقد با موفقیت انجام شد! اما نه آرام حال خوبی داشت نه اون
از همه بد تر که آرام غش کرد و تو اتاق بعد به هوش اومدنش بهش گفت پوریا اومده و تمام مدت اشتباه راجب پوریا فکر می کرده
تنها کاری که از دستش برمیومد این بود که بگه ازدواجشون سوریه و میتونه به پوریا همه چیز رو بگه...هرچند آرام تنها گریه می کرد!
دیگه داشت دیوونه میشد تعادل نداشت چهار نفری گاهی می رفتن بیرون و تمام مدت که مهراد دست آیلین رو میگرفت خود خوری می کرد
نمی تونست تحمل کنه...شبی که با اصرار مهراد رفتن شهر بازی آرام به خاطر پوریا فاز برداشته و نمی تونست نقش بازی کنه و همه چیز به هم گره خورده بود
آیلین و مهراد رفته بودن نمایش نگاه کنن و امیر کلافه رو به آرام گفت:
-میشه واسم یه کاری کنی؟
آرام خیره نگاهش کرد و امیر خیره به چرخ و فلک گفت:
-امشب وانمود میکنم ازت عصبیم به خاطر کم توجهیات.‌‌..میام دم خونتون...یه جوری بپیچون من و آیلین تنها بمونیم
آرام مبهوت گفت:
-چرا!؟
امیر خیره به آیلینی که دست تو دست با مهراد به سمتشون میومد گفت:
-باید قلبش مال من شه

۱۶۴.
تونست آرام رو راضی کنه...دوباره برگشتن به نقشاشون
آرام که چندان نقشم بازی نمی کرد و واقعا دلش پر بود از نقشی که مدام بازی می کرد،از قضاوتش نسبت به پوریا و زنگ های پی در پی اون و پیامای عاشقانش و منجلابی که اسیرش شده بود
از طرفی ام که شوهرش عاشق خواهرش بود و هرچند که امیر براش مثل داداش بود اما مونده بود چه طور به خواهرش دروغ بگه و امیر رو به اون نزدیک کنه اما یه قرارایی با امیر گذاشته بودن!
پس مجبور بود ادامه بده تو حموم واقعا به حال زندگیش گریه می کرد و میدونست الان امیر اومده بالا و به آیلین نزدیک شده
امیر تو تاریکی اتاق به چشمای آیلین زل زده و وانمود می کرد که آرام رو با اون اشتباه گرفته و از چشمای گرد شده ی آیلین خندش گرفته بود
دلش میخواست بغلش کنه ولی
نمی تونست...یک اشتباه کوچیک همه چیز رو خراب می کرد باید طبیعی نقش بازی می کرد
..‌از بچگی دروغ و کلک زدن رو تو شعبده و نمایش و تو رشته اش یاد گرفته بود
همه چیز داشت درست پیش می رفت
چند روز بعد هم آرام هم پوریا و هم امیر هر سه تو یه کافی شاپ با هم قرار گذاشتن پوریا که با دیدن آرام و امیر خون تو تنش یخ بسته و داشت دیوونه میشد و نمیفهمید چرا امیر کاریش نداره و نمیگه چرا به زنم زنگ میزنی یا از زندگیم چی می خوای! گیج شده بود
فقط درحالی که با بند ساعت چرمش بازی می کرد با تردید و نگاهی کلافه به امیر و آرام زل زده بود...ناخداگاه حرصش گرفته بود
امیر ازش سر بود...هم بلند تر بود هم جذاب تر حتما برای همین آرام ترجیهش داده
-فکر کنم گفتین بیام این جا خوشبختیتون رو ببینم و دست از سر آرام بردارم آره؟
هم زمان بلند شد و صندلی با صدای بدی به عقب کشیده شد:

romangram.com | @romangram_com