#پانتومیم_پارت_297
باید میزد تا فکرای توی سرش برن بیرون وگرنه دیوونه میشد
راننده تاکسی با تعجب از آینه نگاهش کرد
چند بار زد...موهای کنار شقیقه اش رو چنگ زد...
۱۶۶.
..
چند روز بعد همه چیز رو به آرام گفت و آرام داشت دق می کرد
باورش نمیشد برای خواهرش همچین اتفاقی افتاده باشه!
امیر مرغ سرکنده شده بود مدام داد و فریاد می کرد و میگفت:
-اگه مجبورش کنن باهاش ازدواج کنه چی؟ اگه اون عوضی ابروش رو ببره چی؟ اگه اذیت بشه؟
آرام با گریه فقط نگاهش می کرد
-امیر اروم باش
امیر دستی به پیراهن زرشکیش کشید و کلافه هرچیزی که جلوش بود رو ریخت رو زمین و نعره ای زد و آرام با ترس جیغ زد دکور اتاقشون رو داشت داغون می کرد..اگه بقیه بفهمن چی! بگن اینا رفتن جهیزیه بچینن یا بشکونن!
-امیر تورو خدا آروم باش
نمی فهمید نعره می زد و گیتارش رو برداشت پرتش کرد و عصبی داد زد:
-آرام چرا نمیفهمی! بفهم...من اگه با تو ازدواج کنم بعد چه طور جلوی ازدواج اون رو با اون آشغال بگیرم؟
آرام نفس نفس زنون با گریه گفت:
-نمی دونم...الان دیره ما عقد کردیم
امیر با چشمای قرمز به آرام زل زد و گفت:
-برای من دیر نیست...فهمیدی...دیر نیست!
هم زمان گوشیش رو در اورد و نفس نفس زنون شماره علی رو گرفت:
-علی زنگ بزن به سورن راست ده پیست ماشین شب برنامه داریم
آرام با چشمای گرد شده نگاهش کرد
-می خوای چی کار کنی امیر؟
امیر در حالی بی توجه به صدای علی تماس رو قطع می کرد و با سرعت از خونه خارج میشد غرید:
-آتیش بازی
!با سرعت به سمت پیست رفت...تمام مدت دیوونه وار رونده بود و چند بار کم مونده بود تصادف کنه
موتور رو جلوی ورودی پیست پارک کرد و این جا بودنشون غیرقانونی بود
دستش رو بلند کرد و از رو نرده ها بالا رفت و رد که شد پایین پرید
تا برگشت تو تاریکی علی و سورن رو دید تکیه زده به دیوار نگاهش
romangram.com | @romangram_com