#پانتومیم_پارت_290

سورن و علی ام از همه چیز خبر دار شده بودن‌
سورن رو فرستاد آمار آیلین رو مدام دربیاره و فهمید با مهراد مدام میره بیرون و گردش
دیوونه شد،جوری که وقتی آرام موقع اجرا افتاد زمین سر آیلین خالی کرد...باید عصبانیتش رو تخلیه می کرد!
چرا با اون بچه سوسول میره بیرون!؟ چرا سوار ماشینای رنگارنگ اون میشه...مگه موتور اون چشه؟

و کاش خودش رو خالی نمی کرد..‌چون بعد این که سر آیلین جلوی جمع داد زد..‌.چند دقیقه بعدش سر چهار راه آیلین جلوی اون سوار ماشین اون مرتیکه ی.‌‌..
کاش می تونست بکشتش...
آیلین نمی تونست مثل خواهرش خانوم باشه؟
رو چه حساب دوست پسر داشت.!
دقیقا چند ساعت بعد رفتن آیلین رفت دنبال آرام تا بگه ناراحت نباشه
اما دید که آرام گریون داره میره رو پشت بوم ساختمون!
متعجب دنبالش رفت...این دختر کجا میره!
دیدش داشت مثل مرده ها مستقیم میرفت سمت لبه پشت بوم!
فهمید با سرعت دویید
-آرام!
آرام ترسیده و گریون برگشت و فوری گرفتش
-چه غلطی می کنی!
آرام با گریه نالید:
-خسته شدم
از خودم خسته شدم‌‌‌...فکر کردی دلم می خواد این قدر احمق و ساده باشم؟ خواهرمم عذاب می دم
پوریا ام ولم کرده و نامرد رفته...
می دونی چند بار خواستم خودکشی کنم و آیلین نزاشته؟
متعجب فقط نگاهش می کرد
-پوریا کیه!
آرام اون روز با گریه همه چیز رو گفت....از نبود پوریا
از فشاری که این اواخر خانوادشون روشون میاوردن تا زود تر ازدواج کنن
از این که اگه با کسی جز پوریا ازدواج کنه میمیره!
مونده بود چی بگه‌.‌..همیشه داد
می زد...سرد بود...مثل مرده ها
الان چه طوری مثل خرس مهربون دلداری بده! آرام چهره ایلین رو داشت و با دیدنش دلش می رفت...دلش میسوخت

romangram.com | @romangram_com