#پانتومیم_پارت_291

-ببین یه کاری کن...با یکی سوری ازدواج کن‌...بعدم ازش جدا شو خانوادتم دیگه نمی تونن گیر بدن که با فلانی ازدواج کنی
تو ام تا وقتی از اون یارو رو فراموش کنی راحتی و کسی نمیاد تو زندگیت اگرم اون یارو پوریا یه روز برگشت یا حالا هرکسی...
میری گواهی پزشکی میگیری با شناسنامه جدید  و همه چی پاک میشه..هرکار میکنی خودت رو نکش!
آرام مبهوت و خشک شده به اون نگاه می کرد!
فکر بدیم نبود!
-خب کی حاضر میشه سوری...
اخم کرده گفت:
-یکی قابل اطمینان...واست پیدا
می کنم...به شرط این که تو ام یه رازی رو نگه داری
آرام‌ متعجب نگاهش کرد
-بله؟
خیره با صدایی گرفته گفت:
-من خواهرت رو می خوام

*
قرارشون این بود...آرام وانمود کنه که امیر از اون خوشش میاد و امیرم به آرام توجه کنه تا آیلین شک نکنه و از طرفی این طوری اونم می خواست احساسات آیلین رو تحریک  کنه و به این بهانه که اونا رو اشتباه گرفته خودش رو به آیلین نزدیک کنه
غرورشم این طوری می تونست حفظ کنه! مخصوصا وقتی تمام مدت تو راه شمال خودش رو به خواب زده و دور از چشم سینا و آرام آیلین رو کشونده بود سمت خودش تا فقط نزدیکش باشه ولی آیلین اونو با خرسش اشتباه گرفته و روش لم داده و امیر رو حسابی سر خوش کرده بود
از این که آیلین تمام مدت با مهراد چت می کرد و حواسش پی اون مرتیکه  بود به اون توجه نمی کرد لجش گرفته و تو ویلا عصبی شده و با آیلین سر بحث رو باز کرده بود
هرچند آخرش به نابودی گوشی خودش و آیلین منجرب شد اما راضی بود
دیگه با مهراد چت نمی کنه!
همه چیز خوب بود تا این که اون پسره اومد...مهراد!
جلوی چشم اون بغلش کرد...دستش رو گرفت.‌‌..لبخند ژکوند تحویلش
می داد‌‌‌...دیگه تحملش رو نداشت داشت دیوونه میشد
جلوی چشماش کسی که دوست داشت تو بغل یکی دیگه بود و هیچ کاری
نمی تونست بکنه‌
اون قدر حرص خورده و اون قدر دیوونه شده بود که آرام رو لب دریا کشید کنار و عصبی گفت:
-من حاضرم اون نقش رو بازی کنم...ازدواج سوری!
آرام خشک شده گفت:
-ولی تو ایلین رو.‌..
امیر عصبی داد زد:

romangram.com | @romangram_com