#پانتومیم_پارت_288

دستی به تی شرت مشکیش کشید و هم زمان چنگی به موهاش زد و وارد صلف شد کلافه ابروهاش رو بالا انداخت...حوصله نداشت تو صف معطل بشه از این دانشگاه خوشش نمیومد
اگه از عمد با موتورش استادش رو تو دانشگاه قبلیش زیر نمی گرفت الان مجبور به تحمل این جا نمی شد!
خب تقصیر استادش بود...نباید بهش توهین می کرد
شانسش گرفته بود اثبات کرد بی گناهه و حضور پر رنگ پارتی عموشم نقش موثری داشت!
کلافه تو صف ایستاد و نگاهش رو به نیم بوت های چرم و مشکیش دوخت صدای ظریف و کشیده دختر جلوییش باعث شد ابرو بالا بندازه و سرش رو بلند کنه به شونشم نمی رسید...چه کوچولو!
خواست نگاهش رو بگیره که دختر یهو برگشت و به خاطر برخورد وسایلاش از دستش افتاد...به خودش اومد و قبل افتادن وسیله ها همه رو رو هوا گرفت
چندین سال از بچگی تو تئاترا کارش گرفتن چندین توپ  و شئ هم زمان رو هوا بود...سرعت عمل بالایی داشت
وسیله هارو چید روی میز و نفهمید چی گفت و نفهمید چه طور دختره رو  زد کنار
حواسش پرت شده بود...بوی عطر دختره رو دوست داشت
چند روز گذشته بود...داشت اون چشمای قهوه ای و بوی عطر و اون تیپ هنری و مغنعه ای که بود و نبودش چندان فرقی نمی کرد رو روی سر اون دختر ساده اما لوند رو یادش می رفت
اولین کلاسش با درس جدیدی که برداشته بود و اصلا آمادگیش رو نداشت
از علی خداحافظی کرده و تا آخر شب روی ماشین اخرین سیستمی که یه جوجه فنچ با مستی به فنا داده بودش  کار کرده بودن و خسته بود
وارد کلاس شد و استاد مدام ازش سوال می پرسید و عصابش رو خط می نداخت یه لحظه نگاهش به گوشه کلاس افتاد
همون دختر...تو همون نگاه اول فهمید خواهر دو قلوش که ساده پوش و
بی نمک بوده رو تو صلف دیدتش نیست..مطمئن بود این همون تیپ هنری بی حجابست که رو مخ بود
نشست و کل کلاس حواسش بود...به عادتای خاص دختره...
جالب بود...این قدر که دختره تو آینه کوچیکش خودش رو چک کرده و گوشه دفترش نقاشی کشیده بود عصبیش کرده بود!
بوی عطرش رو حس می کرد..‌.به طرز عجیبی ناز داشت
چند روز بعد فهمیده بود گاهی جای خواهرش میاد سر کلاسا و خواهرش اسمش آرام بود به نظرش خجالتی و سر به زیری بیش از حدش مسخره بود...دختر باید جسور باشه!خیلی راحت آمار چشم قهوه ای لوند و بی حجاب رو در اورد..‌آیلین دلشاد! اسمش رو دوست داشت!
اما همون قدر که جذبش بود اون دختر آزار دهنده ام بود!
مدام...به پسرا نگاه می کرد
تیپای جلف و زاپای باز شلوار جیناش...اون همه النگو و دسبند که ازش آویزون بود...چرا این قدر جلب توجه می کرد...ناخداگاه کلافه میشد
دختره احمق!
سر همین هم دوست داشت لجش رو دربیاره...از حرص دادنش رو جواب دادنای لجوجانه اش خوشش میومد...
مخصوصا روزی که جلوی بچه ها توی کلاس آب ریخت رو صورتش!
دوست داشت لهش کنه...ولی خوشش میومد...نترسا رو دوست داشت!

همه چی داشت درست میشد...همه حواسش پی اون بود
کارش این بود...بیشتر روزایی که بعدش کاری نداشت با ماشین علی تعقیبش می کرد...می دیدش
تیپ های بازی می زد

romangram.com | @romangram_com