#پانتومیم_پارت_283

-می دونید چه قدر ترسیدم؟
ابرو بالا انداخت و گفت:
-بله دیدیم...
هم زمان ریز خندید و عصبی نگاهش کردم که اما همچنان ریز می خندید
عصبی نفس عمیقی کشیدم...بیا آیلین...این قدر ترسیدی کم مونده بود مثل هندیا داد بزنی امیر بیا بیرون من دوست دارم
خاک بر سرت
روم نمیشد دیگه امیر اومد باهاش روبه رو بشم!
هرچند من مثلا ارام بودم اما خب..خودم که میدونستم گند زدم!
کلافه گفتم:
-اصلا من رفتم
یهو اخم کرده نگاهم کرد و خندش کلا از بین رفت
-کجا!؟
به پشتش نگاه کردم امیر داشت با اون خارجیا حرف می زد
-می رم خونه
سورن اخم کرده گفت:
-نه خیر!
چشمام گرد شد و گفتم:
-بله؟
اخم کرده و اروم گفت:
-ببین عروس خانوم واسه ما یه اصلی وجود داره...اصل ناموس!
یعنی جرمم بدی...لهمم کنی...تا وقتی آقات که داداشم باشه بهم نگه حق داری بری و قانعم نکنه چیزیت نمیشه نمیزارم بری!
با بهت گفتم:
-برو بابا
خواستم پشت کنم برم که یهو انگشتش رو گذاشت رو دهنش و سوتی زد که امیر سریع برگشت و سورن داد زد:
-داره میره
امیر فوری چیزی به مرد روبه روش گفت و به سمتمون اومد و من با بهت فوری دوییدم از پشت صحنه بیرون و سورن داد زد:
-بدو بدو رفت

اهل فرار از رو به رو شدن نبودم
اما الان استرس اینم گرفته بودم که اگه یهو علی به امیر زنگ بزنه و همه چیز رو بگه چی!

romangram.com | @romangram_com