#پانتومیم_پارت_282

-۳...۲...۱!
صدای همهمه تو سالن پیچید و چند ثانیه گذشت و از ترس فلج شده بودم...چرا پارچه انداخت رو شیشه
نمی تونستم دیگه حرفی بزنم
 مردی که ماسک داشت پارچه سیاه رنگ رو از رو مکعب کشید و با دیدن صحنه رو به روم چشمام تا اخرین حد گرد شد و با زانو آروم نشستم رو زمین
امیر نبود! شیشه پر از اب بود و خالی  از امیر!..فقط یه ماسک درست مثل ماسکی که اون مرد داشت از جوکر توی اب مونده بود
یهو صدای جیغ و تشویق مردم  رو شنیدم و هم زمان خیسی دستایی رو دور کمرم حس کردم که بلندم کرد و بهت زده بین دستاش چرخیدم و از لابه لای موهای خیسش چشمای سرخش رو دیدم
-منم بدون تو نمی تونم

خشک شده نگاهش کردم و نگاهم چرخید و به کسی که ماسک داشت زل زدم
به سمتمون اومد و نقابش رو برداشت یه پسر سفید پوست با چشمای سیاه قدش تقریبا بلند بود و چهار شونه بود نیشخندی زد و نفسم داشت تازه بالا می اومد
امیر کمی ازم فاصله گرفت و همه تماشاچیا ایستاده تشویق می کردن حتی اون چند تا مردی که کاملا مشخص بود ایرانی نیستن و ردیف اول ایستاده بودن
امیر دستی به موهای خیسش کشید و نفس نفس زنون گفت:
-دوستم سورن
سورن ابرو بالا انداخت و با لبخند گفت:
-خوش وقتم
همچنان تو شوک بودم ناباور هی به امیر و بعد به پسری که سورن نام داشت زل می زدم
امیر بین نفس نفس نیشخند زد و سورن خندید و گفت:
-عروس خانوم تو شوکن
برگشتم و رو به امیر گفتم:
-ت...تو اون د...
امیر خیره نگاهم کرد و چشماش برق می زد
-آره یه چیزایی داشتی می گفتی
به خودم اومدم و نفس عمیقی کشیدم و اخم کرده دست مشتم رو کوبیدم به شونش و غریدم:
-دیگه حق نداری همچین اجرایی انجام بدی
سورن خندید و برگشتم به سورن زل زدم و امیر چشمکی بهم زد و رفت رو صحنه و خم شد و همه همچنان دست و سوت می زدن.
-شما دوستشی بعد گذاشتی بره اجرا کنه! شما ام شعبده بازی؟
سورن دستی به موهاش کشید و خیره به امیر گفت:
-نه من تو قسمت مسابقات موتور سواری مکانیکم،با امیر دوستیم از
بچگی تو ساخت این شیشه و شعبده اش کمکش کردم
اخم کرده دستم رو، رو قلبم گذاشتم

romangram.com | @romangram_com