#پانتومیم_پارت_281
این دوست داشتن خالصه!
تا حالا صدای قلبت رو شنیدی!؟ من اون لحظه می شنیدم
ولی درست زمانی که حرکات امیر کند شد و به نظر می رسید نمی تونه قفل دست بند دور دستاش رو باز کنه دیگه حتی صدای قلبمم نمی شنیدم
گفته بود ثانیه های آخر تمرکزش رو از دست می ده...نمی تونه قفل رو باز کنه
یک دقیقه دیگه وقت داشت و حرکاتش اون قدر کند بود و گیج عمل می کرد که سکته رو رد کردم
چند تا از کارکنان مشکی پوش با سرعت دوییدن تو صحنه و سعی کردن در شیشه رو باز کنن اما نمی تونستن
با گریه دستم رو، رو دهنم گذاشتم...اکسیژن نداشت!
دیگه دستبند رو رها کرده و تنها به مردم زل زده بود...حس می کردم بیخیال شده!
۳۰ ثانیه تا مرگش مونده بود...حداقل پنجاه ثانیه!
با گریه جیغ زدم:
-امیر!
صدام رو شنید برگشت تقریبا کل سالن برگشتن!
خم شدم و جیغ زدم:
-بیا بیرون...تو رو خدا بیا بیرون
اشکام رو با حرص پاک کردم و داد زدم:
-تمرکز کن...از توی اون مکعب کوفتی بیا بیرون
حالت صورتش رو نمی دیدم فقط خیره نگاهم می کرد
با حرص داد زدم:
-من بدون تو نمی تونم...فهمیدی؟ یا بیا بیرون یا بعد تو منم میام اون تو با هم بریم به جهنم
حدس می زدم همه چشماشون گرد شده باشه
زمان داشت می گذشت و اون انگار دیگه اکسیژنی نداشت
ترس از دست دادنش...داشت دیوونم می کرد..تو فکر این بودم که یه چوبی...چیزی بردارم و برم اون شیشه لعنتی رو خورد کنم.
اما می دونستم که هیچ اتفاقی نمیوفته!
مردمم ترسیده و عده ای از جاشون بلند شده و ناباور به مکعب نگاه
می کردن
یهو یه مرد با ماسک جوکر از اون سمت پشت صحنه اومد بیرون و سرتا پا مشکی پوشیده بود کارکنان مشکی پوش برگشتن پشت صحنه و مرد از روی چهار پایه کنار مکعب رفت بالا و پارچه مشکی رنگی که به دست داشت رو یهو رو کل شیشه انداخت و بهت زده نالیدم:
-داره چی کار می کنه!
تایمر به شماره های اخر رسیده بود
چشمام تا اخرین حد گرد شده بود و شمارش تایمر پرده چشمام شده بود
romangram.com | @romangram_com