#پانتومیم_پارت_280
سوزش اشک رو تو چشمام حس
می کردم.
اگر از دیوار نگرفته بودم قطعا سقوط می کردم
بهت زده گفتم:
-نه
امیر تو شیشه خیلی بزرگ و مکعبی شکلی قرار داشت
درش بسته و لباسای سرمه ای و مخصوص تنش بود
عینک به چشماش زده بود و دستاش زنجیر بسته شده بود
یه تایمر بزرگ رو صحنه قرار داده بودن و صدا از هیچ کس در نمیومد
صدای فیلم بردار رو شنیدم:
-این خانوم کیه؟
یکی از دخترا گفت:
همسر پسریه که رفته تو شیشه
تا حالا تو عمرم این قدر نترسیده بودم
حتی اون روزی که فهمیدم بابا حالش بد شده...چون آروم آروم اتفاق نیوفتاد...یهو بود بیشتر نگرانی بعدش بود
ولی الان اروم آروم انگار داشتن قلبم رو مچاله می کردن
چشمام می سوخت اما نمی خواستم گریه کنم.
اون همه ادم چه طور این قدر ساکت بودن!
امیر با سرعت سعی می کرد زنجیر رو باز کنه دو تا زنجیر دور شونش که از پشت به پاهاش وصل بودن رو باز کرد
نفس عمیقی کشیدم
-تو می تونی...زود باش
دستام می لرزید و حس می کردم بزاق دهنم داره خفم می کنه
نمی تونستم قورتش بدم...ترس از دست دادن...
تا حالا تجربه اش نکرده بودم!
این احساسات خالصانه و پاک رو تا حالا تجربه نکرده بودم
عاملی که من رو جذب مهراد کرد اول موقعیت و پولش بود بعد خودش!
بعدم خودش ،خودش رو ازم گرفت و من رو نسبت به خودش سرد کرد
بعد امیری که تا قبلش فقط خصوصیاتش جذبم کرده بود و اون دیدِ نداشتن پولش همیشه سد راه احساساتم بود حالا خیلی برام بالا رفته بود در احساساتم رو می گم...حالا
می فهمیدم اگر یکی رو بخوای
اگر جذب خصوصیات و رفتار یکی بشی...حتی صدای داد و فریادشم دوست داشته باشی...دیگه برات باقی چیزا بی ارزشه
romangram.com | @romangram_com