#پانتومیم_پارت_284

من الان باید تا جایی که میتونم ازش فرار کنم نه این که وایسم روبه روش!
با سرعت همه رو کنار زدم و از راه رو خارج شدم و دوییدم سمت آسانسور و امیر از ته راه رو صدام زد
-آرام!
لباساش خیس بود و نمیتونست دنبالم بیاد
سوار اسانسور شدم و عصبی دویید داخل
مطمئن بودم رفته لباس بپوشه
فوری هم کف رو زدم و واقعا
نمی دونستم دارم چی کار می کنم! این بچه بازیا چیه!
تا آسانسور رسید طبقه هم کف دوییدم بیرون و از ساختمون خارج شدم
فوری از خیابون رد شدم و از کناره جوب راهم رو گرفتم تا برسم سر چهار راه و ماشین بگیرم
تاریک بود و ماشینا هی برام بوق
می زدن و چند تایی هی نگه داشتن
اخم کرده و عصبی راهم رو می رفتم که دیدم هم زمان از ۱۱۱ سیاه رنگ سه تا پسر اومدن بیرون و یکیشون بلند گفت:
-برسونیمت...سونیمت...لاو بترکونیمت
احتمالا رکورد خزیت و جوادیت رو به حد گینس رسوند
از جوادیش خندم گرفت و خدارو شکر به خاطر موهام خندم رو ندید
یکیشون اومد روبه روم ایستاد خیابون بزرگ بود و ما گوشه اش تو دل تاریکی و صد در صد کسی نمیومد بهم یاری برسونه
اخم کرده غریدم:
-ببین الان فکر نکنی میزنم زیر گریه یا با ترس می گم مزاحم نشو یه جور
می زنم لهت می کنم تو از دستم فرار کنی
سه تاشون خندیدن و اونی که عینکی و نسبتا درشت بود بازوم رو یهو گرفت و گفت:
-با این هیکل کوچولوت؟
یهو صدای گاز هم زمان با سرعت دو تا موتور شنیدم و بعد میخ ترمز گرفتنشون درست پشت ماشین پسرا
پسرا همچنان روشون به من بود و خیره به امیر و سورن رو به پسره گفتم:
-تا حالا یه جوری کتک خوردی صدا سگ بدی؟
پسرا خندیدن و پسره رو به روم گفت:
-نه
ابرو بالا انداختم و به دستش که رو بازوم بود اشاره کردم:
-پس الان می خوری
هم زمان دستای امیر رو شونه پسره نشست و پسره تا برگشت امیر با سر زد تو صورتش

romangram.com | @romangram_com