#پانتومیم_پارت_262

(آیلین من دارم برمیگردم ایران)

بهت زده به صفحه گوشی زل زدم...دستم لرزید
سرم رو به در تکیه دادم...نه!
نفسم بالا نمی اومد...آرام احمق داره چی کار میکنه!
با بهت تایپ کردم:
(چرا؟)
آف بود...عصبی سرم رو از در فاصله دادم و صدای معین رو از پشت در شنیدم:
-آبجی بیا آژانس رسید
کلافه داد زدم:
-الان میام شما برید
چند بار نفس عمیق کشیدم و رو حالت مخفی گذاشتمش و از تلگرام خارج شدم
در رو باز کردم و آروم و کشون کشون به سمت پذیرایی  رفتم
واقعا با این عصا ها حرکت سخت بود بی چاره اونایی که لنگ می زنن و مجبور به تحملشن تا آخر عمرشون!
وارد پذیرایی شدم معین و امیر نبودن آروم آروم به سمت در رفتم و با دیدن امیر که به قاب در تکیه زده و دست به سینه چشماش رو بسته چشمام گرد شد
-چرا نرفتی پایین؟
سرش رو چرخوند و چشماش رو باز کرد و نگاهم کرد و گفت:
-می خوای از روی نرده ها سُر بخوری؟
گیج نگاهش کردم
-چی؟!
به بیرون از خونه اشاره کرد و گفت:
-میگم میخوای از رو نرده ها سر بخوری بیای پایین؟ چون بعید میدونم بتونی یه پله ام با اون عصا گرفتنت بیای پایین
تازه منظورش رو فهمیدم اخم کرده نگاهش کردم
خدارو شکر از شبی که بهش گفتم تمام مدت آرامی که عاشقش بوده اون طوری خجالتی و اروم و دختر خوبه نیست...راحت تر متونستم خودم باشم!
این طوری کم تر ممکن بود لو برم که آرام نیستم...آیلینم!
به سمتم اومد و با چشمای گرد شده گفتم:
-داری چیکار میکنی!
بی حرف یهو دست انداخت دور کمرم و زیر زانو هام و بهت زده عصا هارو ول کردم که با صدای بدی افتادن و دستام رو دور گردنش حلقه کردم و بهت زده گفتم:
-نیفتم...
سرش رو چرخوند و از فاصله ای که به بند انگشتم نمیرسید بهم زل زد  و خشک شده نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com