#پانتومیم_پارت_263
-اتفاقا تو فکرش بودم
چشمام گرد شد و نیشخندی زد و در حالی که کمی من رو بالا تر می اورد از خونه خارج شد و با دستش به سختی در رو بست و آروم از پله ها آروم آروم پایین رفتیم
-اون ماشین دیشب مال کی بود؟
نیم رخش رو می دیدم خیره به پله ها گفت:
-دوستم علی
سر تکون دادم و خیلی دوست داشتم سرم رو، رو شونش بزارم
ولی خیلی خیط بود
در حیاطم باز کرد
تاکسی روبه رومون بود و معین پیاده شد و در رو باز کرد و امیر منو آروم گذاشت تو ماشین و فوری گفتم:
-عصام!
برگشت و در رو بست و بلند در حالی که جلو میشست گفت:
-لازم نیست
معینم نشست کنارم
کلافه نفس عمیقی کشیدم و راننده که پسر نسبتا جوونی بود اخم کرده راه افتاد و چشم از عینکش گرفتم و به بیرون از ماشین زل زدم
راه افتاد و کل مسیر متفکر چشمام رو بسته بودم
ماشین که جلوی خونه نگه داشت امیر حساب کرد و پیاده شد و در سمت من رو باز کرد و گفت:
-بگیر منو
خیره نگاهش کردم و خودم رو کشوندم جلو و دست انداخت دور کمرم و بلندم کردم و از ماشین خارجم کرد و دستم رو، رو شونش گذاشتم و حس کردم نفس خیلی عمیقی کشید
لبخندی زدم و معین با اخم پیاده شد و نیشم رو جمع کردم
به سمت خونه رفتیم و گفتم:
-کلید داری؟
سر تکون داد و جلو تر از من و امیر رفت سمت در و دست کرد تو جیب شلوار اسلشش و کلید رو دراورد و در رو باز کرد
امیر در حالی که محکم گرفته بودم وارد خونه شد و نگاهی به اطراف انداختم
از پله ها اروم اروم رفتیم بالا
معین جلو تر میرفت تا خبر بده و در رو باز کنه
خدارو شکر زود تر بابارو مرخص کرده بودن
دلم برای امیر سوخت این همه پله!
کم کمش پنجاه و شیش کیلو میشدم...
رسید دم خونه و در باز شد و امیر کفشاش تو همون حالت در اورد و مامان شالش رو جلو کشید و با دیدن من زد به صورتش
romangram.com | @romangram_com