#پانتومیم_پارت_261

با چشمای ریز شده گفتم:
-پری.
یاد اون لحظه که تو آرایشگاهش بهت زده به من و آرام و لباس عروس تنم زل زده بود افتادم.
جواب دادم و صدای آرومش باعث شد خندم بگیره:
-امیر اطرافت نیست؟
با خنده گفتم:
-نیست.نترس
صداش کمی بلند تر شد:
-وای خدا مرگت نده آیلین از شب عروسی تا الان دارم از استرس میپوکم گفتم همون شب خبر مرگت و میدن میگن امیر فهمیده کشتت.
ریز خندیدم و و گفتم:
-نه زندم.
صداش کمی گرفته شد:
-هنوز نفهمیده؟ بیچاره امیر.
منم حالم گرفته شد و اروم گفتم:
-اره.
-آیلین اینو بگم تا یادم نرفته.این مهراد دنبالت همه جا میگرده...نمیدونم چش شده ولی زده به سرش. یک ماه قبل عروسی شنیدم چاقو خورده تو درگیری و حتی میگن دشمن داره باباش ماشینش و سوزوندن...در کل داره بد میاره.
بهت زده گفتم:
-من تازه دیدمش خوب بود که!
صدای برخورد چیزی با میز اومد.
-اره الان که خوبه میگم یه ماه پیش بعد این که بهم‌گفتی کات کردی و نمیخوای ریختش و ببینی!
متعجب نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-چوب خداست.
-من که آخر نفهمیدم بینتون چی شده.
کلافه نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-بیخیال.
صدای پر از عجله اش و شنیدم:
-فردا میام خونت میبینمت.پشت خطی دارم فعلا.
نتونستم جوابش و بدم و تماس قطع شد.
نفس عمیقی کشیدم و خواستم صفحه گوشی رو خاموش کنم‌که با دیدن پیوی آرام تو تلگرام چشمام ریز شد.
پی امش و خوندم.

romangram.com | @romangram_com