#پانتومیم_پارت_260

اخم کرده نگاهش کردم که چشم گرد کرد:
-خب چیه!
با اخم گفتم:
-گفتم از پسرا میترسم.
کمی نگاهم کرد و یهو زد زیر خنده و گفت:
-چه بهونه توپی واقعا.
اخم کرده به روبه رو زل زدم و بین خنده یهو حدی شد و اخم کرده گفت:
-خوبه سعی کن ازش دور باشی.تا دلسردش کنید و آرام جای تو بره محضر جدا شن و بعدشم تا لو نرفته وانمود کنی که برگشتی و آرامم بیاد خونه و انکار یه دختر طلاقیه و چوریا ام بیاد خواستگاریش و مامان بابا چاره ای جز قبولی نداشته باشن...
با نیشخند گفتم:
-اگر لو نره...همین قصد و داریم.
سر تکون داد و در حالی که بلند میشد اخم کرده گفت:
-بیا امید وار باشیم که لو نره!
کی این همه بزرگ شده بود که من نمیدونستم!
همون طور که من همیشه پشتش بودم‌
حالا چ با اخما و غر عر کردنام.
اونم انگار خوب میتونست با همین یه ذره سنش پشتم باشه.

معین ظرف هارو جمع کرد و کمکم کرد برم تو اتاق.
ساعت یه ربع به سه بود.
ما نزدیک ساعت دو از خواب بیدار شده بودیم.
نزدیک سه بود و مانتوم و تنم کردم و شالم و انداختم رو سرم و شلوار جینم از دیشب پام بود!
صدای بلند امین و از پزیرایی شنیدم.
-آبجی.داداش امیر اومده.
میدونستم از عمد میگه آبجی تا قاطی نکنه یه وقت به اسم صدام نزنه!
موهام و پشت گوش زدم و دست به عصام بردم و با کمکشون آروم آروم از اتاق خارج شدم و به قاب در تکیه زدم و به امیر زل زدم.
نیم رخش بهم بود و داشت با معین حرف میزد.
نیشخندی زدم و سرش و چرخوند و نیم نگاهی بهم انداخت و نگاهش پایین اومد و رسید به عصام و اونم نیشخند زد و نگاهش و ازم گرفت.گوشی آرام تو جیبم لرزید و
کلافه بزگشتم تو اتاق و بلند گفتم:
-حاضرم چند دقیقه دیگه میام.
در اتاق و بستم و گوشی رو به زور در اوروم از فشاری که به بازوم برای تکیه به عصا و نیفتن اورده بودم احساس گرما می کردم.

romangram.com | @romangram_com