#پانتومیم_پارت_259

از همه بد تر یه درصدم فکر نمی کردم اولین نفری که رازم رو بفهمه معین باشه!
-مجبور...
صدای دادش باعث شد چشمام گرد بشه:
-آیلین همش میگید من بچم...ولی با این سن شعورم از شما بیشتره...با کدوم عقل و شعورتون همچین کاری کردین!
نفس عمیقی کشیدم
اگر حق با اون نبود که الان میتونستم به راحتی عصام رو تو حلقومش فرو کنم.
ولی داداش کوچیکه برای اولین بار حق داشت
و خداروشکر ازش سال ها بزرگ ترم وگرنه اگه اون بزرگ تر بود الان به جای داد باید چند تا مشت و لگدم نوش جان میکردم

-داد نزن همه چی رو میگم
نفس نفس زنون نگام کرد و خیره به چشماش گفتم:
-پوریا رو که یادته...؟

همه چی رو گفتم...
از علاقه آرام...از این که چه قدر ضعیفه و نمیتونست بدون پوریا بودن و تحمل کنه و ممکن بود خودش و بکشه...سر بسته و غیر مستقیم مهرادم گفتم...از این که اگر این کارو نمیکردم صد در صد تنها راهی که برام می موند ازدواج با مهراد بود!
ازدواج با اونی که نتونست مرد باشه!
نامرد بود...خیلی نامرد بود.
خواستم از مردونگی هاش بگم...
یادم اومد خیلی نامرده!
به خودم که اومدم دیدم کنارم نشسته و متفکر به میز زل زده و من سرم و رو تکیه گاه مبل خم کردم و به سقف زل زدم.
معین سرش و به دست گرفت و گفت:
-بیچاره داداش امیر.
کلافه چشمام و بستم.
-فقط قول بده هروقت جریان و فهمید بیای لاشه من و از زیر دست و پاش جمع کنی.
اخم کرد و من نیشخند زدم.
کلافه نفس عمیقی کشیدم و گفتم آژانس بگیر تا بیاد حاضر شم بریم بیمارستان بابا رو مرخص می کنن امروز.
سر تکون داد و گفت:
-دیشب داداش امیر گفت نریم.بابا رو تا سه مرخص میکنن میاد با ماشین دوستش دنبالمون میریم مستقیم خونه.
ابرو بالا انداختم و گرفته نگاهم کرد و گفت:
-بهش چی گفتی که تا حالا بهت دست نزده!

romangram.com | @romangram_com