#پانتومیم_پارت_244
راه افتاد و چشمام رو بستم
-آیلین!
بهت زده چشمام رو باز کردم
دستش رو
رو لبش گذاشت و عصبی چشماش رو بست
بعد چند لحظه آروم و کلافه گفت:
-ببخشید یه لحظه حواسم نبود،آرام
نفس راحتی کشیدم و غمگین گفت:
-تو عاشق امیری؟
به خیابون زل زدم
-تقریبا
سرفه ای کرد و گفت:
-منم تقریبا عاشق ایلین بودم ولی وقتی باهاش اون کار رو کردم...بعد که رفت فهمیدم دوسش دارم
غمگین به بیرون زل زدم...نمی خواستم بشنوم
اما نمیشد
خدا من رو لعنت کنه...این چه بازی ایه دیگه.
ماشین رو جلوی درمانگاه نگه داشت
سرم از شیشه جدا کردم و پیاده شد و ماشین رو دور زد
در رو باز کردم پای تقریبا سالمم رو گذاشتم رو زمین
این پام کم تر میسوخت
-صبر کن
نگاهش کردم دست انداخت دور شونم و به کمکش از ماشین پیاده شدم
ناخواسته به خاطر این که
نمی خواستم نزدیکش باشم تو خودم مچاله شده بودم و احتمالا بیشتر از نظرش شبیه آرام بودم
احتمالا اگر قصه بود و یه ماجرای عشقی جذاب
باید معشوق از بوی عطر عشقش از ده متری ام میشناختش
و امیر میفهمید من ارام نیستم و مهرادم میفهمید آیلینش کنارشه!
اما زندگی واقعی این چیزا رو نداشت
چشم بود که همه چیز رو نشون میداد
romangram.com | @romangram_com