#پانتومیم_پارت_232

-چی؟
منم زل زدم به پاپوشای خرسیم
-من نقش بازی م.‌‌..
-هیس!
ترسیده تو همون حالت موندم...صدای نفس نفس زدناش رو میشنیدم‌
-به چشمام زل بزن و بگو
آب دهنم رو قورت دادم...یه نفر چه طور میتونه صداش تو اوج حرص و غیض این قدر جذاب باشه!
سرم رو آروم بلند کردم
نزدیک بود با دیدنش سکته کنم...شبیه هرچیزی بود جز امیر!
حس میکردم ابعاد گردنش خیلی افزایش پیدا کرده
قبلا این قدر پهن نبود! قبلا رگای زیر گردن تا کنار گوشاش این طوری نزده بودن بیرون
تنها چیزی که اون موقع فکر می کردم این بود که...
اگر میفهمید من جای آرامم و آرام به جای من با عشقش فرار کرده چی میشد! اون موقع تا چه حد قرار بود رگاش ورم کنه
دستاش از این مشت تر میشد!
صداش از اینم بم تر؟نگاش ترسناک تر!
-همش...نقش بود
این رو با نهایت شجاعتم گفتم
خیره به چشمام زبونش رو
رو لباش کشید
کمی به سقف زل زد دست چپش رو کانتر بود و دست راستش آویزون مونده بود...اما مشت!
آروم ب سمتم اومد و اون دست مشت شده اش که رو کانتر بود میخورد به ظرفای شیشه ای رو کانتر...ظرفا تک به تک با حرکت امیر به سمتم
رو به داخل آشپزخونه می افتادن و باصدای بدی میشکستن
با هر بار افتادن و خورد شدن چشمام خودکار بسته میشد
بیچاره سالاد ماکارانی خورده نشده!
با هر قدمش نیم چه قدمی به عقب برمیداشتم
اون قدر که رسیدم به کاناپه...پشت زانوهام خورد به دسته مربعی شکلش
رسید روبه روم اون قدر نزدیک که برای دیدنش سر بالا بردم
بالا و پایین شدن سیبک گلوش رو میدیدم
ترسیده بودم...نه برای خودم...با این حجم از عصبانیت چیزیش نشه!
-میدونی عاشق چیت شدم؟

romangram.com | @romangram_com