#پانتومیم_پارت_231

برای همین از اشپزخونه خارج شدم و امیرم پشت سرم از آشپزخونه اومد بیرون و فوری برگشتم سمتش و گفتم:
-من...
خیره با چشمای ریز شده نگاهم
می کرد
سعی کردم مظلومانه رفتار کنم...لکنت بزنم
-م...من بهت دروغ گ...گفتم
چشماش ریز تر شد و خیلی اروم و سریع گفت:
-خب؟
نفس عمیقی کشیدم و این سرخی چشماش خیلی اذیتم می کرد آدم رو میترسوند
-من خیلی شبیه آیلینم
خب مگه قرار نبود کاری کنم امیر از عشق به آرام زده بشه و بخواد جدا بشه!؟ اون وقت تو دادگاه آرام به جای من حاضر بشه و طلاق بگیرن؟
پس باید کاری میکردم امیر از ارام زده بشه
چی از من بهتر! امیر از رفتارای من متنفر بود
اگر میفهمید ک عشقش خیلی شبیه خواهرشه که اصلا ب نظرش دختر خوبی نیست...اون وقت کلی از چشمش می افتاد
نه من...بلکه آرام از چشمش می افتاد
-خب؟
چند بار نفس عمیق کشیدم
-من خیلی..ش..شبیه آیلینم
نه فقط ظاهر
بلکه باطن...درست مثل اون عاشق ارایشم
عاشق بیرون رفتن و مهمونی...من قبل تو دوست پسر داشتم...از موقعی که دیدمت ازت خوشم اومد بعد فهمیدم از آیلین و رفتاراش بدت میاد...ب...بعد تصمیم گرفتم خیلی وانمود کنم که خوبم
من همون روز تو صلف وقتی شیرموز و گوشی و کیف پول ایلین رو، رو هوا گرفتی ازت خوشم اومد...بعدشم این که زیاد تیپ ن...نمیزدم به خاطر این بود که نمیخواستم چون مجردم برام حرف دربیارن ولی الان راحتم
امیر خیره فقط نگام‌ می کرد...تکون نمی خورد
یهو زد زیر خنده و درحالی که از شدت خنده با شصتش گوشه لبای کش اومدش و گرفته بود گفت:
-شوخی بامزه ای بود!

قلبم تند میزد...
-شوخی...ن...نبود
نگاهش همونطوری خشک شده مونده بود به پارکتا
نگاهش آروم بالا اومد قفل شد تو چشمام

romangram.com | @romangram_com