#پانتومیم_پارت_230
چشمام رو ریز کردم و گفتم:
-هرچیزی تو این دنیا ممکنه...غیر ممکن وجود نداره
ابرو بالا انداخت و گفت:
-تو که گفته بودی وجودشون رو باور نداری و از فیلماشون خوشت نمیاد
ابروهام تا اواسط پیشونیم بالا پرید
و دوباره و دوباره و باز هم دوباره گند زدم!
کمی خیره نگاهش کردم و فوری گفتم:
-آره ولی خب آیلین مجبورم کرد بشینم باهاش فیلماشون رو ببینم بعد خیلی خوشم اومد تهت تاثیر قرار گرفتم و نظرم عوض شد
ابرو بالا انداخت و خیره نگاهم کرد و گفت:
-اون قدر عوض شدی که...گاهی حس می کنم یه آدم دیگه ای!
نفسم گرفت و ترسیده نگاهش کردم..مطمئن بودم رنگم پریده، دستام رو مشت کردم تا لرزشش رو نبینه
-همه چیت انگار تغیر کرده...یه جوری شدی!
بامزه تری...پر حرف تری...خیلی ناز قاطی حرکاتت شده...حتی صدات! انگار کپی آیلین شدی ولی از نوع دختر خوبش
این جمله هارو خیلی خونسرد درحالی که تکیه به کانتر داده و بستنی میخورد می گفت
و خبر نداشت همه حرفاش درسته با یه ادامه جمله...که فقط باید جای خالی رو پر می کرد!
آب دهنم و قورت دادم و گفت:
-تو بیمارستانم ازت پرسیدم گفتی بعدا راجبش حرف میزنیم
آرام من بیشتر دارم عاشقت میشم
اگر قبلا پنجاه درصد دوست داشتم الان صد شده
باورم نمیشد!
امیر نصف وجودش عاشق آرامی بود که آروم بود و خانوم و مظلوم...و نصف وجودش عاشق خصوصیات من شده بود!
-ولی از یه طرف رو مخمه...این که یهو میزنه به سرتگ دیگه حرف گوش نمیدی...لج باز شدی
جلو هر گاوی موهات بیرونه همش!
وقتش بود نقشه ای که کل روز رو بهش فکر کرده بودم رو پیاده کنم
کمی مخرب بود اما جواب میداد!
-م...من باید یه چیزی بهت بگم!
ظرف بستنی رو تو یخچال برگردوند و قاشق رو انداخت تو سینک و گفت:
-بگو
نمی دونم چرا همیشه بحثای جدی ما تو اشپزخونه اتفاق می افتاد
romangram.com | @romangram_com