#پانتومیم_پارت_229
-خودتم همین قدر لفتش دادی
ابرو بالا انداختم و چشماش دوباره قرمز قرمز شده بود
-امیر؟
داشتم سس رو تو کاسه هم می زدم که حس کردم پشتم به فاصله نزدیکی ایستاده و دو تا دستاش از بین کمرم رد شد و چونش رو، رو شونم گذاشت
قلبم اومد تو دهنم و نفسم گرفته بود...
-هوم؟
هوم رو خیلی آروم و کشیده گفت...تکون خوردن لباش رو کنار گردنم حس می کردم
نفسم واقعا گرفته بود! بالا نمیومد!
-م...می ...خواستم بپرسم چ...چرا چشمات همیشه قرمزه
این بار برای این که شبیه آرام باشم لکنتی حرف نمیزدم!
واقعا لکنتم گرفته بود!
حتی دیگه قدرت برداشتن همزن رو از تو کاسه ام نداشتم!
-چرا لکنت میزنی!؟
نفس منقطعی کشیدم و دستش آروم اومد بالا و موهای نم دار و پیچ خوردم رو زد پشت گوشم و آروم گفت:
-این قدر فوبیات شدیده!؟
با یادآوری دروغی که گفته بودم چشمام گرد شد
بهترین راه نجاتم همون بود...وگرنه تضمین نمی کنم اگر به بازی دستاش با موهام ادامه بده....نمیرم!
فوری بین آغوشش چرخیدم و برای این که زیاد برخورد فیزیکی نداشته باشیم کمرم رو چسبوندم به لبه کانتر و برای دیدنش سرم رو بالا گرفتم
از بالا نگاهم می کرد
-آ..آره...میترسم
با چشمای ریز شده نگاهم کرد و بعد چند ثانیه یهو فاصله گرفت و رفت سمت یخچال و من با همه توانم نفس عمیق کشیدم.
در حالی که در یخچال رو باز کرده و داخلش سرک میکشید بیخیال گفت:
-چند سال جوش کاری
می کردم...چشمام آسیب دیده
با آب...عصبانیت...گرد و خاک...
بی خوابی هرچیزی فوری قرمز میشه
ابرو بالا انداختم و خودم رو جمع و جور کردم و برگشتم و سس رو تو دیس ماکارانی خالی کردم و گفتم:
-شبیه خون آشامایی
از تو یخچال ظرف بستنی رو برداشته و سرپا قاشقی داخلش فرو کرد و درحالی که قاشق پر از بستنی شکلاتی رو تو دهنش می زاشت گفت:
-خون آشاما وجود ندارن
romangram.com | @romangram_com