#پانتومیم_پارت_225


تا شب بیمارستان بودیم و مامان رو فرستادم رفت خونه
مامان و بابای امیر اومدن و خیلی ادمای خوب و مهربونی بودن
مخصوصا مادرش
حسابی بغلم کرد و چلوندتم چند دقیقه موندن و چون بابا اجازه ملاقات نداشت برای خودمون کمپوت و کیک خریدن و بعد از این که رفتن امیر خیره نگاهم کرد و گفت:
-برو تو نماز خونه یکم بخواب
سری تکون دادم و گفتم:
-تو ام برو سمت مردونه فعلا که تا فردا خبری نیست
سر تکون داد و هر دو بلند شدیم و نایلون کمپوت هارو برداشتم و از پله ها پایین رفتیم دم نماز خونه از هم جدا شدیم و کفشام رو دراوردم و تا وارد شدم یه چادر برداشتم و گوشه ای ترین قسمت نماز خونه دراز کشیدم و چادر رو تا کردم و گذاشتم زیر سرم و چشمای نیمه بازم رو بستم
نیاز داشتم چند ساعت بخوابم تا نمردم!
***
بابا رو بردن بخش و صبح وقت ملاقات با دیدنم لبخند زد و از لبخندش فهمیدم فکر کرده آرامم
زیاد نتونستیم به خاطر فامیلای فضولمون حرف بزنیم
عمه گفت میمونه پیش بابا و فردا ام بابا مرخص میشد
خم شدم و پیشونی بابا رو بوسیدم و با لبخند ارومی گفتم:
-زود خوب شو
لبخند غمگینی زد و امیر هم خداحافظی کرد و دستم رو گرفت و زندایی خیره نگاهمون میکرد
با هم از اتاق خارج شدیم و نفس راحتی کشیدم
-اخیش!
خندید و گفت:
-از فامیلاتون خوشت نمیاد؟
اخم کرده گفتم:
-اصلا!تقریبا به خونشون تشنم
فقط عمم خوبه باقیشون نه
ابرو بالا انداخت و با هم از بیمارستان خارج شدیم و منتظر ایستادم و اون رفت موتورش رو بیاره
دست به سینه منتظر ایستادم
چند بار نفس عمیق کشیدم و گوشیم رو از جیبم در اوردم تو تلگرام چتای مخفی رفتم تو پی وی آرام و نوشتم:
-خطر از بیخ گوشمون گذشت
امیر فک کرد دارم مثلا با آیلین حرف میزنم...خبر نداشت با تو ام


romangram.com | @romangram_com