#پانتومیم_پارت_224
و بازم ممنون آرامم...که باعث شدی اینا رو بشنوم
بغض کرده نگاهش کردم و گفتم:
-امیر!
به سمتم قدم تند کرد و بازوم رو گرفت و کوبوندم به دیوار
کمرم درد گرفت اما فقط تونستم اخم کنم
-حق نداری دیگه باهاش حرف بزنی فهمیدی؟ دیدم چه طوری عصبی شده بودی و به زور خودت رو کنترل کرده بودی گریه نکنی
این دختره اذیتت میکنه...هر کسی که اذیتت کنه رو اذیتش میکنم
با بغض نگاهش کردم...
خودم چی؟ خودم اگه خودم رو اذیت کنم چی؟ حاضری بکشی راحتم کنی! اصلا ترسم بی دلیل بود...بکش منو! بزار تموم شه این پانتومیمِ مزخرف
اصلا من از مخترع پانتومیم شکایت دارم...
چه طوری میگه نباید تو طول بازی یک کلمه ام حرف بزنیم...
اگه من وسط بازی دلم برات رفت و خواستم بگم دوست دارم چی؟
کف دستش رو به دیوار کنارم کوبید و غرید:
-مثل کر و لالا نگام نکن آرام...ندیدی ریختشو؟ اون چه تابی بود؟ اصلا کدوم گوریه که تو و خانوادت این خیالشم نیستین؟
امیر راست میگفت..آرام کدوم گوری بود وقتی من همه استرس عروسیش رو تحمل می کردم؟
کدوم گوری بود وقتی به جاش عاشقی کردم؟
کدوم گوری بود وقتی جلوی خودم از خودم بد می گفتن و مجبور بودم خفه خون بگیرم؟
آرام کجا بود وقتی تنهایی تا خود بیمارستان و دیدن بابا مردم!
آرام تو اصلا اون قدر که ادعات میشد خواهر بودی؟
ولی از دید امیر همه چیز برعکس بود از نظر اون من بودم که اون تاپ رو پوشیدم...من فرار کردم...من نبودم...من عین خیالم نیست چه اتفاقی برای خانوادم افتاده!
آیلینِ بیچاره...باید بگیرم خودم رو بغل کنم بگم نریز تو خودت...داد بزن!
من آیلین بدبختیم که شاهزاده بدون اسب سفیدم ازم متنفره
با بغض فقط گفتم:
-دیگه باهاش حرف نمیزنم،ببخشید
باید کوتاه میومدم...من از نظرش آرام بودم...
فقط آرام!
romangram.com | @romangram_com