#پانتومیم_پارت_219
با نیشخند بین گریه گفتم:
-شنیدی بابا؟ من کارم از پژمردگی گذشته...پر پرم کرد.
بغض کرده نالیدم:
-بابا آیلینت و کشتن...تو این جنازه رو ببخش.
چشمام و بستم و صورتم و پاک کردم و بلند شدم که دستم فشرده شد و ناباور برگشتم و بابا با چشمای نیمه باز...شمرده شمرده و بهت زده گفت:
-آ..آیلین
💢 این داستان ادامه دارد...
👇لینک پارت اول
https://t.me/roman_marjan/2464
⬇️🔺JOiN
♥️♦@Roman_Marjan ♦♥️
وحشت زده نگاهش کردم
در لحظه حس کردم آب بدنم خشک شد جوری که زبونم خشک شده به سقف دهنم چسبیده و قدرت به زبون اوردن حتی یه کلمه ام نداشتم
-وقتتون تمومه
بابا دوباره چشماش بسته شد و نفسی که داشت میرفت برگشت و تونستم نفس عمیقی بکشم
دست راستم رو، رو قلبم گذاشتم و آروم دست چپم رو از دست بابا خارج کردم.
میتونستم وقتی به هوش اومد بگم خواب دیدی
از اتاق فوری خارج شدم و لباسارو در اوردم و تو سطل انداختم و در خروجی رو باز کردم و نور که به چشمام زد دوباره نفس کشیدم
امیر خیره نگاهم کرد و عمه فوری گفت:
-حالش خوبه؟
سر تکون دادم و رو به امیر گفتم:
-من میرم یکم بیرون هوا بخورم
نیم خیز شد که فوری دستم رو بالا بردم
romangram.com | @romangram_com