#پانتومیم_پارت_220

-نه بشین پنج دقیقه دیگه میام
با تردید و اخم کرده نشست و پشت کردم به نگاه های پر حرف و خیره شون و تا انتهای راه رو با سرعت قدم برداشتم
از استرس دستام میلرزید و رنگم حتم داشتم پریده
از بیمارستان که خارج شدم دوباره بلند و عمیق نفس کشیدم و شقیقه هام این قدر نبض میزدن و سرم این قدر درد میکرد که دوست داشتم سرم رو بکنم و بندازم یه گوشه و راحت بشم
کمی به منظره خالی و ساده روبه روم زل زدم.
دو تا مرد ویلچری با پراستاراشون دور محوطه میچرخیدن و یه پسر لاغر و جوونم تکیه به نیم کت زده و سیگار میکشید
سرش شکسته بود
بانداژ دور سرش پیچیده شده و نگاهش به من خیره موند.
نگاهم رو گرفتم...خواستم برگردم که گوشی آرام تو جیبم لرزید
فوری درش آوردم
تماس تصویری از طریق ایمو داشتم
بهت زده به ارقام نگاه کردم
مال ایران نبود
فوری تماس رو زدم و هم زمان ساختمون رو دور زدم و پشت ساختمون زیر یه درخت نشستم و گوشی رو جلوم گرفتم
با دیدن آرام بغضم گرفت...نگاه پر شورش رو به چشمام دوخته و یهو زد زیر گریه
-آیلین!
سعی کردم صدام نلرزه
-جانم...خوبی؟
اشکاش رو پاک کرد اما دوباره صورتش خیس شد و خط چشم و ریملش ریخت
آرام که هیچ وقت خط چشم نمیکشید!
-آیلین خوبی؟ همه چی روبه راهه؟ چه طور گذشت؟
لبخندی برای این که بهش استرس ندم ضمینه صورت بی روحم کردم و گفتم:
-جریان امیر اوکیه...ولی..
چشماش گرد شد و وحشت زده و با گریه نالید:
-چیشده؟
لبخندم رو عمیق تر کردم و گفتم:
-هیچی نیست عزیزم بابا یکم حالش بد شده بود،چون مهراد آشغال همه چیز رو بهش اون طوری که دلش خواسته گفته و بابا رو اوردیم بیمارستان.
آرام خشک شده به صفحه گوشی زل زده بود.
لب گزیدم و فوری گفتم:
-نگران نباش حالش خوبه تا یکی دو روز دیگه مرخص میشه

romangram.com | @romangram_com